من پای صحبت های خیلی ها نشستم اما علت این نوشتارم فقط یه چیزه دیگه است چون الان دارم صحبت های یه پسری رو می شنوم که خوب صحبت می کنه اما هواسش به این نیست که تحمیل عقاید داره می کنه.من با هرکسی که به مباحثه نشستم نظرم رو تحمیل نکردم فقط گفتم تا اون هم بدونه و اگه خواست روش فکر کنه اشتباه ما آدما اینه که هنوز نمی دونیم عشق وجود داره یا نه یا فقط مخصوص خداست...

همتون می دونین خیلی جاها عقل می گه آخره خط اما این عشق که بهتون امید می ده و می گه هنوز یه راهی هست پس در هر خواستنی جنگیدنی وجود داره و در هر جنگی عشقی هست...

 آب من با آدمایی که می گن عشق وجود نداره تو یه جوب نمی ره چون فقط دارن با یه چشم نگاه می کنن یه سوال؟ شما مطمئنن تا حالا دیدید که چیزهایی که فقط تو رویاها بوده به حقیقت تبدیل شده؟حالا چرا چیزی که هزاران بار با چشم و گوش دیدیم و شنیدیم یا حتی حس کردیم رو نباید باور کنیم فقط بخاطر اینکه خیلی ها با اسم عشق کارهای کثیفی انجام دادن آیا چون چاقو باعث کشته شدن انسان می شه دیگه نباید ازش استفاده کرد.

هرچیزی رو که بخواهین بهش می رسین حتی رومییدن یک دست بجای دست قطع شده شاید خیلی ها باور نکنن چون علتش اینه که یقین ندارن پس تا نسبت به چیزی یقین نداشته باشی بهش نخواهی رسید مگه تو گذشته بت پرستها حاجتشون رو از بتها نمی گرفتن به خواسته هاشون می رسیدن چون عاشق بودن و واسشون مهم نبود که اون فقط یه چوب یا سنگ.

عسلم اگه اومدی وبلاگم یادت نره همیشه سر می زنم تا نظرات تورو ببینم خواهشن عاشق و عاقل باش...

دوست داره ابدیتم...

خدایا بی آنکه ببینیم می پرستیمت اما چه ها کنیم که روزی تو نباشی و ما سرگردان کوچه ی بی کسی ها  شویم.

خدا تو تنها نیستی اونی که تنهاست ماییم چون وقتی تو ما رو فراموش می کنی ما تنها می شیم اما تو هنوز باز رو زمین دوست داری که باهاش باشیو تنها نمونی خدا تنهام نذار چون تو خدایی و من...

| 4:56 PM یکشنبه، 6 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  (نظر بدهید.)



 سلام

خیلی جالبه بعد از این همه مدت اومدی تو وبلاگم بار اول که نظر ندادی گفتی نشد بار دوم هم احتمالا وقت نداشتی که اینقدر کوتاه نوشتی...

جدا وبلاگم خیلی خوب داره پیش میرهTongue out باید عنوانش رو عوض کنم چون يه زمان همش درمورد ايران و آريايي و اينجور چيزا بود اما حالا همش درمورد تو شده.ببين منو به چه روز انداختي حتي از اين هم زدم تو جاي همه چيه من رو گرفتي اما باز بهم اعتماد نداري و خيال مي كني من دورت مي زنم...

آهاي مردم مي دونين فرق عشق و هوس چيه؟؟

من بهتون مي گم عشق جنگيدن و هوس التماس كردن چون كسي كه بخواد به يه چيز (مثل موقعيت شغلي و يه دختر يا هرچيزي كه فكرش رو بكنين) برسه بايد عاشقش باشه و بخاطرش هركاري كنه اما اگه فقط هوس اون رو داشته باشه هميشه التماس هرناكسي رو مي كنه تا به خواستش برسه دست به هركاري مي زنه دروغ،چاپلوسي،... حالا خودتون قضاوت كنين رسيدن تو كدومشون شيرينتره به پاي كسي بيوفتي و بهش برسي يا واعا خودت رو بسازي و بخاطرش بجنگي تا بهش برسي؟؟!!!

زيبايي زندگي تو داشته هاش نيست بلكه تو بدست آوردن هاشه پس بدون عش به چيزي رسيدن هيچ ارزشي نداره...

موفق و پاينده باشيد.

راستي عسل يادت نره من بخاطره تو هركاري كردم اما تو باورم نكردي هميشه خوشبخت باشي...بدون دوست دارم...

| 7:17 PM دوشنبه، 31 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  نظرات 1



 عیدتون مبارک

یواش یواش داریم سال ۸۷ رو هم تموم می کنیم و وارد ۸۸ می شیم...

سال جدید رو اول ازهمه به عشقم و خانوادم تبریک می گم امیدوارم سال خوبی پر از عشق و شادی داشته باشن بعد به شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین...

می گن عاشقان عیدتان مبارک اما بدونین عشق با هوس خیلی فرق می کنه چون عشق جنگیدن و هوس یه التماس و خواستنه پس همیشه عاشق باشید...

عسلم هرجا که هستی پاینده باشی و عاقبت بخیر امیدوارم خوشبخت بشی چون تنها آرزوم و علت با تو بودنم همینه کاش کنارت بودم کاش مثل قبل بودیم و زندگیمون به تباهی کشیده نمی شد آرزوم فقط خوشبختی توست پس منو به آرزوم برسون...

عاشقان عیدتان مبارک

| 7:43 AM جمعه، 30 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  نظرات 5



 چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها و شهر می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم ولنتاين و كادوي روز عشق به گوش می خورد.
ظاهرا اموري كه رنگ و بوى فرنگى داشته، نشان بر متمدن و به روز بودن و باكلاسى دانسته ايم و عدم پيروى از آن را نشان بر عقب ماندگى!

اما آيا نام جشن ملي اسفندگان (سپندارمذگان) روز گراميداشت عشق، زمين و زن به گوشتان خورده است؟

اجازه بدهید در ابتداي اين نوشتار بگويم که نه تنها به هیچ روی با ارزشهای فرهنگ غربی و ساير ملل مخالف نیستيم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه ی ملتها ارزش هایی دارد که شایسته ستایشاند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه اند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزشهای فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفتهی فرهنگ دیگران شویم.

چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها و شهر می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم ولنتاين و كادوي روز عشق به گوش می خورد. ديگر از هر كسي كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه "در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کند.
کلودیوس به قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان می‌شود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام می‌شود. روزی كه قرار بود والنتاین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “
Love from your valentine” خاتمه یافت.
در سال
۴۹۶ بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس ۱۴ فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید.
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای عشق!" (1)
ديگر كمتر كسى است كه اگر به دنبال بهانه اى براى ابراز عشق و علاقه به كسى مى گردد؛ در اين روز، با تهيه هدايا و كارت پستال هاى مخصوص اين روز كه كاملاً رنگ و بوى سرزمين و فرهنگ اصلى شان را دارند، خود را به قافله عاشقان روز ولنتاين، اين رسم آشناى بيگانه نرساند.

چند صباحى است كه در اين ديار با وجود داشتن روز عشق ايرانى با پشتوانه اى بسيار غنى تر و كهن تر از ولنتاين، براى ابراز عشق خود، رسمى از بيگانگان به عاريت گرفته شده است. گسترش مراسمى از اين قبيل كه چندان سنخيتى با فرهنگ جامعه ما ندارد و همچون ديگر رسم ها و مدهاى وارداتى، اغلب مردم (گاها حتي بدون اطلاع از ريشه و فلسفه آن،) تنها اجراكننده محض آن هستند، به عنوان يك مسأله اجتماعى - فرهنگى مطرح است. البته اين مسأله تنها خاص ولنتاين نيست و به قول معروف «تا بوده همين بوده!».
شايد ديگر "
Thanks" را با لهجه غليظ آمريكايي و "Merci" را با لهجه غليظ فرانسوي بيشتر از سپاسگذاريم و "Hi" و "Hello" را بيشتر از درود و سلام و "Bye" و "Good Bye" را بيشتر از بدرود و خداحافظ و... به كار مي بريم و هميشه داشتن رنگ و بوى فرنگى امور مختلف زندگى مان را نشان بر متمدن و به روز بودن و باكلاسى دانسته ايم و عدم پيروى از آن را نشان بر عقب ماندگى! و آنقدر جذب آيين و رسوم و مناسبات زندگى غربيان شده ايم كه گاه در پى افراط در اين تقليد كوركورانه و ظاهرى، به نسخه اى به مراتب غربى تر از خود غربيان بدل شده ايم. در حالى كه نسبت به فراموشى آداب و رسوم و آيين هاى ملى و مذهبى خود هيچ واهمه اى نداريم.

شايد كمتر ايرانى از وجود روز عشق در ايران باستان و برگزارى جشنى براى بزرگداشت اين موهبت، آن هم نه با قدمت سه قرن پيش از ميلاد روميان، بلكه از بيست قرن پيش از ميلاد! اطلاع داشته باشد؛ شايد كمتر ايرانى بداند روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام «اسفندگان» يا «سپندارمذگان»، روز عشق ايرانيان است.(۲) يعنى چند روز بعد از روز ولنتاين و زمانى كه شهر پس از پشت سر گذاشتن چندين روز متفاوت، تقريباً به روال عادى برگشته است و مردم، بى خبر و بى تفاوت، فارغ از تب و تاب روز عشق فرنگى! آن را عادى تر از روزهاى ديگر سپرى مى كنند. نه ديگر از هداياى مخصوص ابراز عشق و محبت خبر است و نه تكاپوى مردم براى ابراز عشق مهرورزي و برگزاري جشن. غافل از اينكه اين روزها، همان روزى است كه احساس نياز به آن و جايش خالى اش، آنها را سخت مجذوب جشن ساير فرهنگ ها نموده است.

در ایران باستان علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است و ... و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
واژه ی فارسی «اسفند» یا «سپندارمذ»، از واژه ی پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَ نتَ ه آرمَ ئیتی»، برگرفته شده است.
پنجمین روز اسفند (اسفند روز در ماه اسفند) در گاهشمار (تقويم) ايراني،  "اسفندگان" (=اسپندار مذگان  / اسفندارمذگان / اسفندارگان / سپندارگان / اسپندگان / اسفندگان) جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. (3)

به علت اهمیت زمین و زن، روز پنجم هر ماه موسوم است به اسفندارمذ، آخرین ماه سال نیز به همین نام است که از ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. ایرانیان روز اسفندارمذ از ماه اسفند را جشنی به نام اسفندگان می گرفتند. یا به قولی جشن زن می گرفتند. و این است که ابوريحان بيروني در هزار سال پیش در اين باره مي گويد: «اسفندارمذ فرشته ی موکل بر زمین است و نیز بر زن های عفیف رستگار و شوهردوست و خیرخواه ... در زمان گذشته این ماه بویژه این روز عید زنان بوده است و در این عید مردان به زنان بخشش می نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و دیگر شهرهای پهله (شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران) باقی مانده است.» (4)
در جای دیگر آورده است که در این روز زنان بر تخت پادشاهی می نشستند و فرمان می راندند، همه ی کارها نیز به دست مردان و پسران انجام می گرفت.
این جشن همراه با آداب رسوم و تشریفاتی ویژه برگزار می شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می شد جشن «مردگیران» یا «مژگیران» بوده است، به این معنا که زنان از مردان خود هدیه ای می گرفته اند. این جشن ویژه ی زنان و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت از آنان برگزار می شود.

جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطوره های زایش و باروری است. با توجه به منابع موجود دانسته می شود که اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلکه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن.
ابوريحان بیرونی نیز در نقل آیین های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می کند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین هایی نیز که امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیک میهن برگزار می شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.

منابع موجود نشان می دهد که جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن ها و آیین های ایرانی در انحصار هیچیک از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.

این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مرکزی ایران، همچون اقلید، کاشان و محلات برگزار می شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می پزند که بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می شود. این آیین در روستاهای پیرامون کاشان، همچون «نَ شَ لج»، «اِستَ رک» و «نیاسر»، در نخستین روز اسفندماه برگزار می شود.

 

اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل بسيار عالي و والاست ولي نشناختن فرهنگ خود و مرعوب شدن در برابر فرهنگ هاي ديگر كاري ناپسند و نابجاست. در واقع ما نمي خواهيم همچون عربستان (ممنوعیت فروش گل رز در عربستان در آستانه روز ولنتاین عصر ايران / 24 بهمن 86) و يا كويت (مخالفت با برگزاری جشن های روز ولنتاین در كويت عصر ايران / 25 بهمن 86) به مقابله مستقيم برويم، بلكه از طريق آشنايي با فرهنگ ملي والاي خودمان و شناساندن و معرفي آن، جلوي هجمه نادرست فرهنگي را بگيريم.

بسيارى از صاحبنظران با قائل شدن كاركرد براى پديده هاى فرهنگى و اجتماعى مانند ولنتاين، بر اين باورند كه جشن ولنتاين پاسخى است به يك نياز: نياز به شادى و يكى از اصلى ترين دلايل رواج گسترده اين جشن را در جامعه محدود بودن روزها و مناسبت هاى شادى مى دانند. به عقيده داور شيخاوندى (جامعه شناس): «اگرچه اين رسم برگرفته از يك سنت اروپايى، آمريكايى است، اما در كشور ما به دليل اينكه روزهاى شاد بسيار كم است، جوانان روز ولنتاين را جشن مى گيرند» و به دنبال اين نياز، برگزارى ولنتاين و بزرگداشت مهر و محبت را ابتكار خود جوانان مى دانند.
در تأييد اين مسأله، دكتر سيدحسن حسينى، جامعه شناس و استاد دانشگاه نيز در مورد علت گرايش جوانان به چنين مراسمى، با اشاره به «قرار گرفتن در يك وضعيت جهانى» معتقد است: «اگر مراسم سرور محدود شود، نمى توان توقع داشت كه چنين جامعه اى به دنبال جشنها و اعياد ساير جوامع نرود». و اظهار مى دارد كه مطمئناً در آينده نزديك ، بسيارى از جشنهاى مسيحى (غربى) وارد جامعه ما مى شود.
به خاطر اينكه ما نه تنها چنين مراسمى را ايجاد نكرده ايم، بلكه مراسمى را كه براى ابراز شادمانى داشتيم، نيز ، محدود كرده ايم. اين موضوع نه تنها تبعات نامطلوب اجتماعى و افسردگى را به دنبال دارد، بلكه باعث مى شود عوامل سرورآور فرهنگهاى ديگر ، مثل مد و ... وارد جامعه شود.

محمدعلى الستى نيز مى گويد: «به دليل اينكه ما نتوانسته ايم عناصر فرهنگى خود را براى جوانان به روز و جذاب كنيم، جوانان به اين فرهنگها روى آورده اند.» وى تصريح مى كند: «ترويج الگوهاى بيگانه با ضرورتهاى كشور ما سازگار نيست ولى در صورتى كه فرهنگى جذابيت داشته و قابليت گسترش در كشورهاى ديگر را داشته باشد، رواج مى يابند؛ در غيراين صورت در كشور خود نيز به دست فراموشى سپرده مى شوند». اين جامعه شناس تأكيد مى كند:«اگر فرهنگى با روحيات نسل جوان سازگار باشد ، مورد اقبال قرار خواهد گرفت.

قدرخانى در مقاله اى دراين خصوص مى نويسد: «ايرانيان تنها مردمى هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستانهاى ملموس و غيرملموس دور يا نزديك، شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براى تولد هرماه و روز و هفته خود جشنى داشتند كه همه به يكديگر مهر مى ورزيدند. شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزى نام گرفته است». با اين همه مناسبت و بهانه براى شادبودن و مهرورزى، كه همگى نشان از فرهنگ، نحوه زندگى، خلق و خوى ، فلسفه حيات و كلاً جهان بينى ايرانيان باستان دارد، باز ، ولنتاين را براى شادبودن و عشق ورزى برمى گزينيم

اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند؟ شاید نقش رسانه های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه ها به ویژه شبکه های ماهواره ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می گویند و می نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان، تيرگان، اسفندگان و... سخن می گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین های بیگانه دل نمی باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می دیدند و اجازه می دادند تا جشن هاي باستاني و ملي ايران آزادانه در میان همه ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه ها و سنت های بیگانه به کشور فراهم نمی شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن اسفندگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

آرى، واقعيت فراموش شده هم همين است كه فرهنگ اصيل ايرانى فرهنگ شادزيستى، شادباشى، شادگويى و شادخورى است؛ و در يك كلام، فرهنگ جشن و شادمانى است. جشن هاى ۱۲گانه ، آيين هاى نوروزى، جشن سده، گاهنبارهاى، جشن تولد خورشيد (يلدا) و هزاران مراسم ديگر ، خود، مؤيد پيوند عميق و ديرينه فرهنگ اين مرز و بوم با جشن وشادى است. (5)

ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. چه بهتر است خودمان و مسئولان با مطرح نمودن اين جشن ها و بيان فلسفه آنها، به گونه اي درست از فرهنگ مان حفاظت، و جلوي هجوم فرهنگي ساير فرهنگ هاي ناآشنا را بگيرند. در حالي كه ما خود فرهنگ قوي و پر باري داريم.

 

پي نوشت:
1) براي ولنتاين روايت ديگر نيز وجود دارد:
این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید. در یونان باستان روز
۱۴ فوریه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها بود. او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها و زنان و ازدواج معروف بود. در روز ۱۴ فوریه نیز جشن lupercalia برگزار می شد، در این روز دختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته در بطری هایی می گذاشتند و به آب می انداختند، در طرف دیگر رودخانه پسران جوان در انتظار می ایستادند و هر یک بطری را از آب می

2) نكته لازم به ذكر است كه اگر در اينترنت عبارت سپندارمذگان (اسفندگان) را جستجو كنيد، در جاهاي بسياري 29 بهمن روز سپندارمذگان مي دانند، آن هم بدليل رواج تقويمي به نام "سالنمای دینی زرتشتیان" كه تمامي ماه ها را 30 روزه فرض كرده و بعلاوه 5 روز كه در آخر سال قرار داده است، كه نتيجه آن شده كه جشن اسفندگان را 6 روز قبل تر (به علت محسوب نكردن ماه هاي 31 روزه) از 5 اسفند، و در 29 بهمن معرفي مي كنند. اما درباره ی اين پرسش كه روز اسفنگان 5 اسفند به تقويم امروزي است يا 29 بهمن، باید گفت که جشن ها و فاصله های میان آنها در متون کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه های مشخصی است که به مانند دانه های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست کل این رشته خواهد شد.
چنانکه در منابع ایرانی آمده است، جشن سده پس از 40 روز از شب یلدا یا چله، و پس از 100 روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از 25 روز از جشن اسفندگان است.
این اندازه ها و فاصله های تعریف شده در متون و منابع کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه های سی و یک روزه (هجری خورشیدی فعلی) که بزرگ ترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان است، مطابق است؛ ولی با کتابچه ای نوساخته که در چند سال اخیر در ایران با نام "سالنمای دینی زرتشتیان چاپ می شود،" مطابقت پیدا نمی کند. چرا که در این کتابچه، فاصله ی 100 روزه از اول آبان تا جشن سده به 106 روز، فاصله ی 40 روزه ی شب یلدا تا جشن سده به 46 روز، و فاصله ی 25 روزه ی جشن سده تا اسفندگان به 19 روز رسیده است. این فاصله ها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخ نامه های ایرانی هماهنگی ندارد. از این رو، زمان درست شب یلدا در شامگاه 30 آذر، جشن سده در 10 بهمن و جشن اسفندگان در 5 اسفند است، در همه ی گاهشماری های (تقويم) ایرانی. ‍[به نقل از آقاي رضا مرادي غياث آبادي ، اختر باستان شناس در
خبرگزاري ميراث فرهنگي ]

3) وجود نام ۱۲ ماه سال در ميان اسامى روزهاى ماه مبناى جشن هاى دوازده گانه ايران باستان بود. بدين ترتيب كه يك روز همنام در هرماه وجود داشت و هرگاه آن روز فرا مى رسيد مردم جشن مى گرفتند. اين جشن ها عبارت بودند از : فروردينگان (۱۹ فروردين ماه)، ارديبهشتگان (۱۳ ارديبهشت ماه)، خوردادگان (۶ خردادماه) ،تيرگان (۱۳تيرماه )، امردادگان (۱۷ مردادماه)، شهريورگان (۳شهريورماه) ، مهرگان (۱۶مهرماه)، آبانگان (۱۰آبان ماه)، آذرگان (۹ آذر )، ديگانه (۸ ، ۱۵ و ۲۳ دى ماه) ، بهمنگان (۲ بهمن ماه) و سپندارمذگان (۵ اسفندماه) (ر.ك به آيين ها و جشن هاى كهن در ايران امروز ، تأليف دكتر روح الامينى )

4) ترجمه ی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی - به قلم اکبر داناسرشت تهران 1352 رویه 302.

5) گاه انبارها هر يک به مدت پنج روز برگزار مي شدند و به ترتيب عبارت بودند از : 1- ميديوزرم، در نيمة بهار هنگام برداشت خرمن 2- ميديوشهم، در نيمة تابستان 3- پيتي شهم، در ماه شهريور 4- اياترم، در ماه مهر 5- ميديارم، در نيمة زمستان 6- همسپتمدم، در ماه اسفند 7- آخرين گاه انبار، روز آخر سال بود و به جشن نوروز متصل مي شد.

منابع:
1.
سايت پژوهش هاي ايراني
2.
پايگاه پژوهشی آريابوم
3.
خبرگزاري ميراث فرهنگي
4.
یتااهو، سایت اطلاع رسانی زرتشتیان
5.
سايت سپندارمذگان
6.
سايت آتشکده
7.روزنامه ايران،
شماره 3393، 84/11/24
8. روزنامه اعتماد،
شماره 1332، 85/11/26 و شماره 1346، 85/12/13
9. روزنامه اعتماد ملي،
شماره 303، 85/11/28
10. روزنامه كارگزاران 30 بهمن 85
11.
سايت تحليلي خبري عصر ايران
12.
سايت آفتاب
13.
سايت زنده رود / بخش فرهنگ و ادب

| 5:17 PM پنجشنبه، 1 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: تاريخ آريايی |  (نظر بدهید.)



 کلوديا مارتينز را در حال پيش خدمتي در کافه تريايي در سن ديگوي کاليفرنيا ديدم.چهار سال قبل ، در برزيل با کلوديا آشنا شده بودم و درباره ي  زندگي اش در آمريکا براي دوستان ام صحبت کردم:به سختي سه ساعت در شبانه روز مي خوابد - چون شبها تا صبح در يک کافه تريا کار مي کند ، و تمام روزش را به پرستاري از کودکان مردم مي پردازد.
يکي گفت نمي دانم چطور تحمل مي کند.
يک آرژانتيني که سر ميز ما نشسته بود ، پاسخ داد:در قصه هاي بودايي ، داستاني درباره ي يک لاکپشت هست . لاک پشت در لجن زاري پر از گل و لاي راه مي رفت ، که گذارش به معبدي افتاد ، در آن جا لاکپشتي را ديد که لاک اش  با طلا و جواهرات گران بها  پوشيده شده بود . لاک پشت با خود انديشيد:رفيق قديمي ، به تو حسودي ام نمي شود. تو غرق جواهراتي ، اما من دارم کاري را مي کنم که دوست دارم.

| 10:18 PM سه شنبه، 15 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: نشان لياقت عشق |  نظرات 1



 بيزارم از جماعتي که درشتي را شجاعت و نرمي را ترس مي پندارند . بيزارم از کسي که پرحرفي را ، دانش و سکوت را ناداني و ظاهرسازي را هنر مي پندارند.

در زندگي تنها دو مساله ي مهم يافتم:زيبايي و حق ، زيبايي ، که در دل عاشقان است  و حق که در بازوان کارگران.

چه بگويم درباره ي کسي که هرگاه صورتش را مي بوسم ، به من سيلي مي زند و آنگاه که به او سيلي مي زنم ، پاهايم را مي بوسد.

بردگي قبل از آنکه در جسم باشد ، در فکر است .

آيا شگفت نيست که ما مخالفان را بيشتر از موافقان خود به ياد مي آوريم؟

بلبل در قفس لانه نمي سازد تا بردگي را براي جوجه هايش به ارث نگذارد.

 به من مي گويند وقتي برده اي را ديدي او را بيدار مکن چه بسا خواب آزادي مي بيند.اما من مي گويم: هرگاه برده اي را ببينم ، او را بيدار مي کنم و از آزادي براي او سخن مي گويم.

 

با شتاب مي خوري  و به کندي راه مي روي ، چرا با پاهايت نمي خوري و با دستانت راه نمي روي؟

 

پيشرفت ، به تعريف از گذشته نيست بلکه به حرکت به سوي آينده است.

 

اگر مي خواهي کسي را به حقيقت بشناسي ، منگر به آنچه که دارد بلکه بنگر به چه مشتاق است.

 

خشونت برخي ، بهتر از لطف ديگران است.

 

چه سنگدل است سيري که گرسنه را نصيحت مي کند تا درد گرسنگي را تحمّل نمايد.

| 10:14 PM سه شنبه، 15 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: جملات قصار |  (نظر بدهید.)



دیگه همه چی واسم سخت شده هر مشکلی که به ذهنتون برسه واسه ما پیش اومده اما همه ی اینا به کنار من حتی اندازه سر سوزن از دوست داشتنم نسبت به اون کم نشده اون وقتا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش می گفتم کارایی که انجام می دی با حرفات نمی خونه اون موقع چندان جدی نمی گرفتم خیال می کردم هنوز خوب نشناختمش اما حالا بعد از ۱.۵سال باز همون حرفو می زنم خدا کنه من اشتباه کرده باشم اما مطمئنم که من واسش عادی شدم حتی شاید من اون مرد ایدآل اون نباشم چون بعضی وقتا جوری حرف می زنه که احساس می کنم دوست داره من کسه دیگه باشم یا من شبیه اونا بشم.

وقتی واسه اولین بار با هم حرف زدیم بهش گفتم که من همه جور می خوامش افتخار می کنم که به همه بگم این عشق منه و دوسش دارم ولی حالا با این که از همه چیزم گذشتم حتی از خودم باز بعضی کاراش اذیتم می کنه باور کنین حسرت بعضی چیزا واقعا به دلم موند اما جیک نزدم و نخواهم زد حاضرم تا آخر عمر ستایشش کنم و عاشقش بمونم حتی اگه کنارش نباشم اون تمام زندگی من شد اما من...شاید هیچ چیز اون نشدم. خیلی وقتا غرور الکیش اذیتم می کنه اما همیشه می گه وقتی بهم رسیدیم اکثر مشکلاتی که داریم حل می شه اما اینو می دونم مشکلات جدیدی هم بوجود می یاد اگه حس کنم اون با من خوشبخت نمی شه راه زندگیمو عوض می کنم تا علت خوشبخت نشدن اون نشم.

واقعا دیگه نمی دونم چیکار باید کنم اما حالا می خوام امتحانش کنم اینجا اینو می نویسم که بهش تقلب رسونده باشم اما چه فایده با این که بهش گفتم من وبلاگ دارمو می نویسم حتی یکبار هم بعد از ۱سال بدون من این وبلاگ و ندیدم من ۱ساله که صبر کردم تا اون خودش بره و وبلاگمو ببینه اما از اون روزی که من نیاوردمش خودشم نیومده و حتی نگفتخ منو ببر. حسر یک بار نظر اون تو وبلاگم موند به دلم خودتون فکر کنین من ۱سال که چیزی نگفتم اما اونم معلوم نیست حواسش کجاست این همه صبر واسه یه مسئله کوچیک که آرزومه اما اون هیچ وقت نخواست بدونه آرزوی من چیه تا... اما همیشه سعی کردم بدونم آرزوش چیه تا به آرزوهاش برسونمش یا حداقل کمک کنم تا برسه.

حرفای من رو اون دیگه تاثیری نداره دیگه وقتی باهاش حرف می زنم بیشتر حرفامو می خورم چون وقتی می گم هیچ تاثیری از حرفام نمی بینم راستش تازگیا تصمیم گرفتم دیگه حتی احساساتمو ابراز نکنم آخه انگار دلش دیگه سنگ شده اما واقعا کاراش آزارم می ده...

به خدا با همه این اوصاف میمیرم واسه یه لبخندش طاقت یه ذره ناراحتی شو ندارم خیلی راحت تو دلم نشست واسش حاضرم هر کاری کنم

به خدا خیلی دوست دارم عسلم...

بی تو تنها میشم نذار تنهاییو حس کنم وقتی که تو هستی...باشه نازم؟

| 9:35 PM پنجشنبه، 27 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



خواستم بنویسم اما دیگه دلم اونقدر ازین زندگی شکسته که فعلا نمی تونم...

گفتم فعلا چون منتظر روزای خوش زندگیم هستم و دوباره همه چی مثل روز اولش می شه قشنگ و بیاد موندنی...(مثل همین ست)

| 7:31 AM سه شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



می دونم اومدی فقط یه وبلاگ نگاه کنی و بری اما من بدبخت چی غم دنیا یقه ی منو گرفته ول نمی کنه. خیلی جالبه همیشه خیال می کردم خانواده من به خاطر اختلاف سنی کمی که باهاشون دارم همیشه درکم می کنن اما حالا اصلا نمی خوام درموردشون فکر کنم چون حالم از عقاید پوچشون بهم می خوره به خیال خودشون مسلمونن اما حالم از این اسلام درپیتی بهم می خوره که همش ظاهر داره...(قصد توهین به اعتقادات کسی ندارم این نظر خودم)

به خاطر بلایی که سر من آوردن هیچ وقت نمی بخشمشون مگه دوست داشتن گناه بابا بی انصافا بچه که نیستم ۲۱سالم.دیگه خسته شدم اونا عشق منو خورد کردن به خیال خودشون اون من و از اونا گرفته بود  ولی برین بهشون بگین شما که اصلا همدیگر و نمی شناختین باهم ازدواج کردین حاج آقا دست یکی رو گرفت گذاشت تو دستت بعد زندگیتون شروع شد از دوست داشتن چی می فهمین  به خدا همش غیرت بین شما دوست داشتنی وجود نداره. من دارم زندگی شما رو می بینم زندگی که همش زنده بودن بدون هدف. ولی شروع زندگی من نمی خوام اینجوری باشه می خوام پیش کسی باشم که دوسش دارم حالا هرجور که شده باشه می خوام اول بشناسمش بعد باهاش زندگی کنم الان ۱سال و نیم من می شناسمش و باهاشم اما چه فایده همش ترس و اضطراب داشتیم که نکنه مشکلی پیش بیاد حالا هر اتفاقی که فکرشو کنین پیش اومده هر دو خانواده فهمیدن بینشون دعوا شده مامان من با کمال پررویی گفته به دختر تون بگین دست از سر پسر من برداره این اعتفادات پوچ شما که... از خونه بیزارم اصلا نمی تونم تو خونه بمونم. تلخی زندگیم یواش یواش داره خیلی زیاد می شه فقط با امید به خدا و اینکه هنوز احتمال داره بهش برسم سختی هارو تحمل می کنم. قسم خوردم اگه کسی بخواد جلوی مارو بگیره جلوشون وای می ستم. دوست دارم زندگیم کوتاه باشه اما شیرین و اونجوری که می خوام باشه. ازین زندگی دیکتاتوری خسته شدم دوست دارم با قانون خودم زندگی کنم با قانونی که توش کسی متهم نیست.

الان هزار بار بیشتر از قبل عاشقش شدم روز اول که با عسلم صحبت کردم یهش گفتم اول می خوام بشناسمت اون روزای اول جلوی احساسمو گرفتم تا عقلم تصمیم بگیره درموردش کلی فکر کردم اما حالا که شناختمشو کارو سپردم به دلم تا با عشقش زنده باشه دیگران دارن لگدمالش می کنن اما اینجوری نمی مونه من بهش می رسم فقط یه چیز جلوی کار منو می گیره که خودش بخواد دیگه من نباشمو بگه که با کسه دیگه خوشبخت می شه باز من به نظرش احترام می ذارم دوست ندارم به زور جلوشو بگیرم اما حتی اگه اینو بگه و کنارم نباشه باز من عاشقشم چون دلیل نمی شه دل ازش بکنم تازه اون موقع است که به خودم افتخار می کنم که هیچ وقت واسش کم نذاشتم و خالصانه دوسش داشتم حالا خدا تو بگو تا حالا عاشق شدی(با این که می دونم خدا عاشق بندشه) تا حالا انسان بودی تا حالا شده رو زمین کنار این همه آدم زندگی کنی خدا اصلا می شنوی چی می گم من که از همون اول جای تورو تو وجودم امن کردم که هیچ کس نتونه تورو از من بگیره اما راستش و بگو کی من و از تو گرفت چی باعث شد که دیگه وجود تورو تو زندگیم حس نکنم. اگه تو خدایی و تو قلب من حکومت می کنی منم میثم قبلی هستم پس فراموشم نکن.

من که راه دین و ایمانم و از بقیه جدا کردمو به به تو رسیدن فکر کردم خدا بیا باز مثل قبل باشیم مثل روزایی که وقتی اسمت می یومد چشام پر می شد و حرف زدن سخت می شد خدا من همون میثم قبلیم پس این همه مشکل تو زندگیم چیه منی که همیشه با امید تو چشمامو می بستم حالا چی شده می بینی ابن همه اتفاق واسه من افتاده اما هیچ حرکتی نمی کنی نکنه دارم تمرین خدا شدن یاد می گیرم...حالم از بهشتی که تو قرآن درموردش صحبت می کنن بهم می خوره چون هیچ احساسی توش نیست همش لذت های دست نیافتنی این دنیاست همش شهوت و خوش گذرونی اگه من تو بهشت قرار باشه چیزی داشته باشم همه چیزو می بخشم به شما اون کاخ های بزرگ اون رودهای قشنگ واسه شما. اینو بگم حالم از جهنم هم بهم می خوره مگه خدا جلاد که ما رو بوجود اورده که بخواد پایان زندگیمون اینجوری باشه خدا بیا بهشت و جهنم مال تو اما تو مال من همین واسم کافیه همین که بدونم خدا منو می بینه و حرفامو می شنوه واسم کافیه...

بسه دیگه خسته شدم دارم دیوونه می شم به عسلم بگین اگه بخواد ما ماله همدیگه می شیم حتی اگه کنار هم نباشیم. حتی اگه اتفاقات بدتر ازین بیفته. حتی اگه مارو ازهم جدا کنن.

به تو مدیونم همیشه مگه می شه بی تو باشم

از شبی که رو به رومه چه جوری بی تو رها شم

به تو مدیونم همیشه مثل موج سرد و تنها به نگاه ناز دریا

به تو مدیونم همیشه من خسته من بی روح مثل خواب سرد و تشنه به نوازش های بارون

به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره وقتی بارون نگاهت تو حریم شب می باره

اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگی هام چه جوری برگردم ازین جاده های بی سرانجام

تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه وقتی اسمتو میارم لحظه لحظه تازه می شه

می ترسم خدا کار من و عشقم به جایی برسه که تو دلمو بشکنی قسمت می دم به قدرتت بزار زندگی من با عسلم شیرین باشه و تورو مهمون خونمون کنیم و شاد بشیم مگه تو با شادی ما شاد نمی شی پس خودت کارهارو جور کن.

| 7:28 AM یکشنبه، 26 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  نظرات 2



امشب شب اثبات عشقت

به این عاشق مجنون و خسته ست

امشب همه درهای عالم واسه عاشق بی خونه بسته ست

یارم همه فرصت همینه غم و قصه همه در کمینه

یادت نره قسمی که خوردی

اگه نه بگی قلبم می گیره

نگو نه نفسم می گیره نگو نه قلبم می میره

بگی نه همه چی تمومه

عاشقی جز بر تو حرومه

می ترسم اگه بی تو، توی این قفس به مونم

می میرم اگه بی تو، توی این دنیا بمونم

خدا امشب گواه دردم بتاب خورشید که سرده ،سردمه

دیشب قشنگترین شب زندگیم بود شاید قشنگترین شب جمعه زندگیم تو این 1سال و خورده ای ما هیچ وقت شب باهم نرفته بودیم گردش همیشه تو حسرتش مونده بودیم اما دیشب واقعا خدا جورش کرد خیلی قشنگ بود احساس خوشبختی می کردم شایدم...

واسه اولین بار باهم رفتیم شهربازی باهم ترن هوایی سوار شدیم چیزی که فکر نمی کردیم حتی تو خواب ببینیم اما واقعا جور شد. خدا دستت درد نکنه گل کاشتی. حالا شاید خیال کنید چقدر طول کشید فقط 1.5ساعت انگار همش خواب بود...

نمی دونم راز آفرینش چیه؟ نمی دونم راز این زندگی کردن چیه؟ اما می دونم هر لحظه رو زمین بودن و زندگی و حس کردن فقط توهمین لحظات ممکن می شه زمانی که هیچ دغدغه فکری ندارم آروم آرومم، به هیچ چی جز خودمون فکر نمی کنم. راست می گن زندگی باید کوتاه و شیرین باشه حالا منم از خدا می خوام اگه قرار زندگی کنم کوتاه و شیرین فقط کنار عزیزم باشه کسی که بخاطرش هرکاری می کنم کسی که حتی یک لحظه از فکرم دور نمی شه کسی که زندگیم با اون شروع شد و دوست دارم کنارش تموم بشه کسی که...

تازه می فهمم چیزی که ما دنبالشیم اکثر وقتا واسه خودنمایی نه واسه زندگی اما من یکی و پیدا کردم که حالا می تونم حتی با رویاهاش زندگی کنم و واسه کارایی که انجام می دم دلیل داشته باشم.

خیلی ها می گن عشق وجود نداره یا فقط مخصوص خداست و باید آسمونی باشه اما یادتون باشه چیزی که اینارو از هم متمایز می کنه خود عشق چون عشق به خدا رویایی و ایجاد ایمان می کنه اما  عشق من دوباره همه چیزو بهم برگردوند حتی خدایی و که بعضی اتفاقات روزمره اونو از من دور کرده بود. الان خدا فقط تو 5زمان مختلف تو روز واسه من نیست خدا تو هر لحظه بیادمه اما این عشق رو زمین و خوده خدا بوجود اوردش خود خدا رو زمین گذاشتش پس هرکس منکرش بشه یعنی...خودتون قضاوت کنین؟!!!!

فقط یه چیز واسم مهم، اینکه رو زمین یه عشق دارم حتی اگه کنارم نباشه هیچ وقت فراموشش نمی کنم پس برین بهش بگین که تا اون موقع که زنده ام دوستدارش می مونم و تو قلبم جاشو به هیچ کس نمی دم خدا کنه حالا که من اینجوری دیونش شدم لاقل بفهمه چی می گم نمی دونم اونم مثل منه یا من فقط دارم خودمو گول می زنم که اون...

اول و آخر هر چیز خداست پس وسطش چیه؟

عشق زمینی و آسمونی با هم چقدر فرق داره؟

نکنه من کافر شدم و کفر می گم نکنه کارای من نسبت به اون خدارو دلگیر کنه...اما می دونم کافر نیستم علشقم ، عاشقم از هفت دولت آزاد...

تا هستم کارم همینه چون:

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود...عشق اسطرلاب اسرار خداست...

پس دلیلی وجود نداره که من دوسش نداشته باشم حتی اگه نباشه.

آهای قاصدکا برین بهش بگین همیشه می خوامش پس همیشه کنارم بمونه...

بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه/تمام خاطراتمون نمک به زخمم می پاشه

| 4:05 PM پنجشنبه، 5 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)