سلام سحرجان(سکینه حضرت قلی)
انگار تو دیگه مال من نیستی من اگه می خواستم دوباره عاشقت کنم می تونستم اما خواستم ببینم خودت عاشقی یا نه که اصلا نبودی جون نه اشکامو دیدی نه صدامو شنیدی نه ...
برو عزیزم همیشه به یادت میمونم تو حتی سرحرف خودت هم واینستادی بهت یاد دادم نه بگی یه خودم گفتی. گفتم تو برخوردات منطقی باش چنان پیش من دم از منطق میزنی که انگار خودم کنارت بزرگ نشدم.هرچی که داشتم بهت دادم همه چیزت شبیه خصوصیات من شد چون اخلاق و خصوصیات رفتاری من رو دوست داشتی حالا من بی چیز شدم و تو صاحب همه چیز.اشکال نداره تو صاحب همه خوبیا باش من همون چندتا خاطره خوش واسم بسته.
خیال میکردم تو واسه منی که اونجوری التماست کردم اما نبودی.اون همه خاطره رو باهم ساختیم اما دیگه...به خدا حسرت دوباره باهم خندیدن تو دلم مونده کاش می فهمیدی من بی تو نمی تونم.
برو عزیزم اما می دونم خیلی زود برمیگردی چون عشق و خاطرات نمیذارن فراموشم کنی اگر هم برنگشتی می گم عاشق نبودی تا عشقم پایدار و یک طرفه بمونه
همیشه آرزوم تو بودی اما تو با این کارت اون یه دونه آرزو رو هم از بین بردی اشکال نداره فدای اون چشمات که ناخواسته عاشقم کرد.
با یار جدیدت سفر خوبی داشته باشی ای سفر کرده من
تا ابد دوست دارم و هیچ وقت نمیری از یادم عشقه روزهای جوونی من
بدرود زندگیم
حالا دیگه من تنهای تنها شدم حتی تنهاتر از خدا چون اون اینهمه بنده دورشن اما من عشقم با یکی دیگه داره میره سفر
خدا وقت ظهور است بیا
بیستون برسر راه است مبادا ز شیرین / سخنی گفته و غمگین دل فرهاد کنید
سلام گلم
تو می گی قسمت نذاشت ما مال همدیگه بشیم اما من همیشه می گفتم چیزی به اسم قسمت وجود نداره آدما وقتی نمی تونن یه کاری رو انجام بدن همه چی رو می ندازن تقصیر قسمت.حالا هم که تو می گی دیگه منو نمی خوای چون واسش دلیل قانع کننده نداری می گی که ما قسمت هم نبودیم.خیلی التماست کردن که برگرد پیشم ما بالاخره بهم میرسیم اما تو فقط می گی نه.
می گی به تو فکرمی کنم اما حالا دیگه فقط من نیستم تو به یکی دیگه هم می فکری کسی که باعث شد من و تو از هم جداشیم یه بچه که مطمئنم اگرم بهش برسی شاید اولش بگه با گذشتت مشکل نداره اما بعدها تورو چنان محکوم می کنه که دوباره برمی گردی پیش من.یه نصیحت می کنم بهت اگه قرار شد با کسی ازدواج کنی هیچ وقت نگو که با من بودی چون اون پسر خونه خرابت می کنه.با اینکه دوست ندارم ببینم حتی کسه دیگه پیشت راه میره اما این نصیحت رو بهت کردم.من حتی نمی تونم تصور کنم که تو بهم فکر نکنی اما حالا که من مزاحم زندگیت هستم بهتره دیگه نباشم. وقتی با خودم می گم که تو دیگه بهم فکر نمی کنی انگار دارم به خودم خنجر می زنم اما...
تو می مونی و خدای خودت.من همیشه می خواستمت حالا هم می خوامت اما حالا که تو دوست داری به کسه دیگه فکر کنی من اذیتت نمی کنم اما بدون من تورو بخاطر خودت می خواستم نه چیزه دیگه واسم مهم نبود که بقیه چی می گن کاش تو هم منو به خاطر خودم می خواستی اگه اینجوری بودی حتی جرات یه لحظه فکر کردن به یکی دیگه رو تو دلت نداشتی.آرزوم بود درس بخونی تا مال من شی اما نشدی آرزوم بود دستای منو بگیری اما نشد آرزوم بود تا تکیه گاه من شی اما نشدی آرزوم بود تسکین دهنده قلب من شی اما نشدی تو که اسمت تسکین دهنده بود چرا زخم رو قلبم شدی؟
حالا تو رو می سپارم به خدا اما می دونم که نمی تونی کنار کس دیگه آروم بگیری چون من نتونستم من فقط یه مدت ازت دور شدم اما وقتی گفتی برگرد بذار همه چیزمون باهم باشه باز برگشتم چون فهمیدم تو منو دوسم داری چون احساس کردم این حرف از ته قلبت اومده اما حالا که نمی خوای باشه من میرم.
بدون تو تنها عشقم بودی و فقط تورو می خواستم چون تو آرزوی زندگی من بودی تا ابد دوست دارم و عاشقت می مونم.خدانگهدار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا / بی وفا حالا که افتاده ام از پا چرا
نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی / سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست / من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم / دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار / اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سربزیر افکنده بود / ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت / اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند / در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین / خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
میثمم بی حبیب خود نمی کردی سفر / این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
خیال می کردم عشق و عاشقی وجود داره اما حالا می بینم یه نفر همون جور که عشق رو به وجود میاره همون جور هم می تونه از بین ببره.
زنجان رفتن تو باعث تغییرت شد اما خودت می گی نه.تو دیگه اون دختر نیستی نمی دونم اونجا به کی دل بستی اما یادت باشه من هیچ وقت وجود تورو به هیچ کس نفرختم.
هر دفعه که باهات حرف میزنم می گی من دوباره همون آدم می شم دوباره کاری می کنم که بهم اعتماد کنی اما تا تلفن رو قطع می کنی دیگه همه چی تموم می شه.دوباره همون جوری می شی.حیف تو کاش می شد مال من باشی اما دیگه تو اون دختر نیستی با این حال هنوز عشق جاودانه منی و جاتو به هیچ کس نمیدم.
تو هیچ وقت نفهمیدی من چقدر دوست وارم همیشه کارات ضد و نقیض بود یه چیز می گفتی اما یه کار دیگه میکردی یا از دیگران میشنیدم که به من دروغ گفتی این حق من نبود که بی ریا پیشت بودم نخواستی خوب باشی اما من تو رویاهام همیشه فکر می کردم که تو بهترینی.خودت باعث شدی که من بهت بدبین شدم تو دروغای شاخ داری به من گفتی انتظار داشتی من همیشه ساکت باشم و از بین رفتن عشمو ببینو اما نمی تونستم حالا هم که آرزوت شده کسه دیگه من جلوت رو نمی گیرم اما کاش بهم می گفتی بی معرفت من که جز خوشبختی تو آرزویی ندارم.
یادت باشه خودت نذاشتی که من بهت اعتماد کنم اعتماد رو خود آدما بوجود میارن.
تو واسم کم گذاشتی بی وفا
تا ابد عاشقتم تورو می سپارم به خدایی که این عشق رو تو دلم گذاشت...
بدرود
من پای صحبت های خیلی ها نشستم اما علت این نوشتارم فقط یه چیزه دیگه است چون الان دارم صحبت های یه پسری رو می شنوم که خوب صحبت می کنه اما هواسش به این نیست که تحمیل عقاید داره می کنه.من با هرکسی که به مباحثه نشستم نظرم رو تحمیل نکردم فقط گفتم تا اون هم بدونه و اگه خواست روش فکر کنه اشتباه ما آدما اینه که هنوز نمی دونیم عشق وجود داره یا نه یا فقط مخصوص خداست...
همتون می دونین خیلی جاها عقل می گه آخره خط اما این عشق که بهتون امید می ده و می گه هنوز یه راهی هست پس در هر خواستنی جنگیدنی وجود داره و در هر جنگی عشقی هست...
آب من با آدمایی که می گن عشق وجود نداره تو یه جوب نمی ره چون فقط دارن با یه چشم نگاه می کنن یه سوال؟ شما مطمئنن تا حالا دیدید که چیزهایی که فقط تو رویاها بوده به حقیقت تبدیل شده؟حالا چرا چیزی که هزاران بار با چشم و گوش دیدیم و شنیدیم یا حتی حس کردیم رو نباید باور کنیم فقط بخاطر اینکه خیلی ها با اسم عشق کارهای کثیفی انجام دادن آیا چون چاقو باعث کشته شدن انسان می شه دیگه نباید ازش استفاده کرد.
هرچیزی رو که بخواهین بهش می رسین حتی رومییدن یک دست بجای دست قطع شده شاید خیلی ها باور نکنن چون علتش اینه که یقین ندارن پس تا نسبت به چیزی یقین نداشته باشی بهش نخواهی رسید مگه تو گذشته بت پرستها حاجتشون رو از بتها نمی گرفتن به خواسته هاشون می رسیدن چون عاشق بودن و واسشون مهم نبود که اون فقط یه چوب یا سنگ.
عسلم اگه اومدی وبلاگم یادت نره همیشه سر می زنم تا نظرات تورو ببینم خواهشن عاشق و عاقل باش...
دوست داره ابدیتم...
خدایا بی آنکه ببینیم می پرستیمت اما چه ها کنیم که روزی تو نباشی و ما سرگردان کوچه ی بی کسی ها شویم.
خدا تو تنها نیستی اونی که تنهاست ماییم چون وقتی تو ما رو فراموش می کنی ما تنها می شیم اما تو هنوز باز رو زمین دوست داری که باهاش باشیو تنها نمونی خدا تنهام نذار چون تو خدایی و من...
سلام
خیلی جالبه بعد از این همه مدت اومدی تو وبلاگم بار اول که نظر ندادی گفتی نشد بار دوم هم احتمالا وقت نداشتی که اینقدر کوتاه نوشتی...
جدا وبلاگم خیلی خوب داره پیش میره
باید عنوانش رو عوض کنم چون يه زمان همش درمورد ايران و آريايي و اينجور چيزا بود اما حالا همش درمورد تو شده.ببين منو به چه روز انداختي حتي از اين هم زدم تو جاي همه چيه من رو گرفتي اما باز بهم اعتماد نداري و خيال مي كني من دورت مي زنم...
آهاي مردم مي دونين فرق عشق و هوس چيه؟؟
من بهتون مي گم عشق جنگيدن و هوس التماس كردن چون كسي كه بخواد به يه چيز (مثل موقعيت شغلي و يه دختر يا هرچيزي كه فكرش رو بكنين) برسه بايد عاشقش باشه و بخاطرش هركاري كنه اما اگه فقط هوس اون رو داشته باشه هميشه التماس هرناكسي رو مي كنه تا به خواستش برسه دست به هركاري مي زنه دروغ،چاپلوسي،... حالا خودتون قضاوت كنين رسيدن تو كدومشون شيرينتره به پاي كسي بيوفتي و بهش برسي يا واعا خودت رو بسازي و بخاطرش بجنگي تا بهش برسي؟؟!!!
زيبايي زندگي تو داشته هاش نيست بلكه تو بدست آوردن هاشه پس بدون عش به چيزي رسيدن هيچ ارزشي نداره...
موفق و پاينده باشيد.
راستي عسل يادت نره من بخاطره تو هركاري كردم اما تو باورم نكردي هميشه خوشبخت باشي...بدون دوست دارم...
عیدتون مبارک
یواش یواش داریم سال ۸۷ رو هم تموم می کنیم و وارد ۸۸ می شیم...
سال جدید رو اول ازهمه به عشقم و خانوادم تبریک می گم امیدوارم سال خوبی پر از عشق و شادی داشته باشن بعد به شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین...
می گن عاشقان عیدتان مبارک اما بدونین عشق با هوس خیلی فرق می کنه چون عشق جنگیدن و هوس یه التماس و خواستنه پس همیشه عاشق باشید...
عسلم هرجا که هستی پاینده باشی و عاقبت بخیر امیدوارم خوشبخت بشی چون تنها آرزوم و علت با تو بودنم همینه کاش کنارت بودم کاش مثل قبل بودیم و زندگیمون به تباهی کشیده نمی شد آرزوم فقط خوشبختی توست پس منو به آرزوم برسون...
عاشقان عیدتان مبارک
چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها و شهر می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم ولنتاين و كادوي روز عشق به گوش می خورد.
ظاهرا اموري كه رنگ و بوى فرنگى داشته، نشان بر متمدن و به روز بودن و باكلاسى دانسته ايم و عدم پيروى از آن را نشان بر عقب ماندگى!
اما آيا نام جشن ملي اسفندگان (سپندارمذگان) روز گراميداشت عشق، زمين و زن به گوشتان خورده است؟
اجازه بدهید در ابتداي اين نوشتار بگويم که نه تنها به هیچ روی با ارزشهای فرهنگ غربی و ساير ملل مخالف نیستيم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه ی ملتها ارزش هایی دارد که شایسته ستایشاند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه اند. اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزشهای فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفتهی فرهنگ دیگران شویم.
چند سالی است حوالی 25 بهمن ماه (14 فوریه) كه می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها و شهر می بینیم. مغازه های اجناس كادوئی لوكس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم ولنتاين و كادوي روز عشق به گوش می خورد. ديگر از هر كسي كه در مورد ولنتاین سوال كنی می داند كه "در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکند.
کلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود. سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود. روزی كه قرار بود والنتاین كشته شود نامه ای برای تشكر از دختر زندانبان نوشت كه با جمله “Love from your valentine” خاتمه یافت.
در سال ۴۹۶ بعد از میلاد، پاپ جلاسیوس ۱۴ فوریه را به افتخار او روز ولنتاین نامید.
بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق!" (1)
ديگر كمتر كسى است كه اگر به دنبال بهانه اى براى ابراز عشق و علاقه به كسى مى گردد؛ در اين روز، با تهيه هدايا و كارت پستال هاى مخصوص اين روز كه كاملاً رنگ و بوى سرزمين و فرهنگ اصلى شان را دارند، خود را به قافله عاشقان روز ولنتاين، اين رسم آشناى بيگانه نرساند.
چند صباحى است كه در اين ديار با وجود داشتن روز عشق ايرانى با پشتوانه اى بسيار غنى تر و كهن تر از ولنتاين، براى ابراز عشق خود، رسمى از بيگانگان به عاريت گرفته شده است. گسترش مراسمى از اين قبيل كه چندان سنخيتى با فرهنگ جامعه ما ندارد و همچون ديگر رسم ها و مدهاى وارداتى، اغلب مردم (گاها حتي بدون اطلاع از ريشه و فلسفه آن،) تنها اجراكننده محض آن هستند، به عنوان يك مسأله اجتماعى - فرهنگى مطرح است. البته اين مسأله تنها خاص ولنتاين نيست و به قول معروف «تا بوده همين بوده!».
شايد ديگر "Thanks" را با لهجه غليظ آمريكايي و "Merci" را با لهجه غليظ فرانسوي بيشتر از سپاسگذاريم و "Hi" و "Hello" را بيشتر از درود و سلام و "Bye" و "Good Bye" را بيشتر از بدرود و خداحافظ و... به كار مي بريم و هميشه داشتن رنگ و بوى فرنگى امور مختلف زندگى مان را نشان بر متمدن و به روز بودن و باكلاسى دانسته ايم و عدم پيروى از آن را نشان بر عقب ماندگى! و آنقدر جذب آيين و رسوم و مناسبات زندگى غربيان شده ايم كه گاه در پى افراط در اين تقليد كوركورانه و ظاهرى، به نسخه اى به مراتب غربى تر از خود غربيان بدل شده ايم. در حالى كه نسبت به فراموشى آداب و رسوم و آيين هاى ملى و مذهبى خود هيچ واهمه اى نداريم.
شايد كمتر ايرانى از وجود روز عشق در ايران باستان و برگزارى جشنى براى بزرگداشت اين موهبت، آن هم نه با قدمت سه قرن پيش از ميلاد روميان، بلكه از بيست قرن پيش از ميلاد! اطلاع داشته باشد؛ شايد كمتر ايرانى بداند روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام «اسفندگان» يا «سپندارمذگان»، روز عشق ايرانيان است.(۲) يعنى چند روز بعد از روز ولنتاين و زمانى كه شهر پس از پشت سر گذاشتن چندين روز متفاوت، تقريباً به روال عادى برگشته است و مردم، بى خبر و بى تفاوت، فارغ از تب و تاب روز عشق فرنگى! آن را عادى تر از روزهاى ديگر سپرى مى كنند. نه ديگر از هداياى مخصوص ابراز عشق و محبت خبر است و نه تكاپوى مردم براى ابراز عشق مهرورزي و برگزاري جشن. غافل از اينكه اين روزها، همان روزى است كه احساس نياز به آن و جايش خالى اش، آنها را سخت مجذوب جشن ساير فرهنگ ها نموده است.
در ایران باستان علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن (سلامت، اندیشه) كه نخستین صفت خداوند است و ... و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است.
واژه ی فارسی «اسفند» یا «سپندارمذ»، از واژه ی پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَ نتَ ه آرمَ ئیتی»، برگرفته شده است.
پنجمین روز اسفند (اسفند روز در ماه اسفند) در گاهشمار (تقويم) ايراني، "اسفندگان" (=اسپندار مذگان / اسفندارمذگان / اسفندارگان / سپندارگان / اسپندگان / اسفندگان) جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند.
در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند. (3)
به علت اهمیت زمین و زن، روز پنجم هر ماه موسوم است به اسفندارمذ، آخرین ماه سال نیز به همین نام است که از ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. ایرانیان روز اسفندارمذ از ماه اسفند را جشنی به نام اسفندگان می گرفتند. یا به قولی جشن زن می گرفتند. و این است که ابوريحان بيروني در هزار سال پیش در اين باره مي گويد: «اسفندارمذ فرشته ی موکل بر زمین است و نیز بر زن های عفیف رستگار و شوهردوست و خیرخواه ... در زمان گذشته این ماه بویژه این روز عید زنان بوده است و در این عید مردان به زنان بخشش می نمودند و هنوز این رسم در اصفهان و دیگر شهرهای پهله (شهرهای ناحیه ی مرکز و غرب ایران) باقی مانده است.» (4)
در جای دیگر آورده است که در این روز زنان بر تخت پادشاهی می نشستند و فرمان می راندند، همه ی کارها نیز به دست مردان و پسران انجام می گرفت.
این جشن همراه با آداب رسوم و تشریفاتی ویژه برگزار می شد. نخستین جشنی که در این روز برگزار می شد جشن «مردگیران» یا «مژگیران» بوده است، به این معنا که زنان از مردان خود هدیه ای می گرفته اند. این جشن ویژه ی زنان و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت از آنان برگزار می شود.
جشن اسفندگان، یادمانی بسیار کهن از اسطوره های زایش و باروری است. با توجه به منابع موجود دانسته می شود که اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلکه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن.
ابوريحان بیرونی نیز در نقل آیین های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می کند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین هایی نیز که امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیک میهن برگزار می شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.
منابع موجود نشان می دهد که جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن ها و آیین های ایرانی در انحصار هیچیک از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.
این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مرکزی ایران، همچون اقلید، کاشان و محلات برگزار می شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می پزند که بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می شود. این آیین در روستاهای پیرامون کاشان، همچون «نَ شَ لج»، «اِستَ رک» و «نیاسر»، در نخستین روز اسفندماه برگزار می شود.
اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل بسيار عالي و والاست ولي نشناختن فرهنگ خود و مرعوب شدن در برابر فرهنگ هاي ديگر كاري ناپسند و نابجاست. در واقع ما نمي خواهيم همچون عربستان (ممنوعیت فروش گل رز در عربستان در آستانه روز ولنتاین عصر ايران / 24 بهمن 86) و يا كويت (مخالفت با برگزاری جشن های روز ولنتاین در كويت عصر ايران / 25 بهمن 86) به مقابله مستقيم برويم، بلكه از طريق آشنايي با فرهنگ ملي والاي خودمان و شناساندن و معرفي آن، جلوي هجمه نادرست فرهنگي را بگيريم.
بسيارى از صاحبنظران با قائل شدن كاركرد براى پديده هاى فرهنگى و اجتماعى مانند ولنتاين، بر اين باورند كه جشن ولنتاين پاسخى است به يك نياز: نياز به شادى و يكى از اصلى ترين دلايل رواج گسترده اين جشن را در جامعه محدود بودن روزها و مناسبت هاى شادى مى دانند. به عقيده داور شيخاوندى (جامعه شناس): «اگرچه اين رسم برگرفته از يك سنت اروپايى، آمريكايى است، اما در كشور ما به دليل اينكه روزهاى شاد بسيار كم است، جوانان روز ولنتاين را جشن مى گيرند» و به دنبال اين نياز، برگزارى ولنتاين و بزرگداشت مهر و محبت را ابتكار خود جوانان مى دانند.
در تأييد اين مسأله، دكتر سيدحسن حسينى، جامعه شناس و استاد دانشگاه نيز در مورد علت گرايش جوانان به چنين مراسمى، با اشاره به «قرار گرفتن در يك وضعيت جهانى» معتقد است: «اگر مراسم سرور محدود شود، نمى توان توقع داشت كه چنين جامعه اى به دنبال جشنها و اعياد ساير جوامع نرود». و اظهار مى دارد كه مطمئناً در آينده نزديك ، بسيارى از جشنهاى مسيحى (غربى) وارد جامعه ما مى شود.
به خاطر اينكه ما نه تنها چنين مراسمى را ايجاد نكرده ايم، بلكه مراسمى را كه براى ابراز شادمانى داشتيم، نيز ، محدود كرده ايم. اين موضوع نه تنها تبعات نامطلوب اجتماعى و افسردگى را به دنبال دارد، بلكه باعث مى شود عوامل سرورآور فرهنگهاى ديگر ، مثل مد و ... وارد جامعه شود.
محمدعلى الستى نيز مى گويد: «به دليل اينكه ما نتوانسته ايم عناصر فرهنگى خود را براى جوانان به روز و جذاب كنيم، جوانان به اين فرهنگها روى آورده اند.» وى تصريح مى كند: «ترويج الگوهاى بيگانه با ضرورتهاى كشور ما سازگار نيست ولى در صورتى كه فرهنگى جذابيت داشته و قابليت گسترش در كشورهاى ديگر را داشته باشد، رواج مى يابند؛ در غيراين صورت در كشور خود نيز به دست فراموشى سپرده مى شوند». اين جامعه شناس تأكيد مى كند:«اگر فرهنگى با روحيات نسل جوان سازگار باشد ، مورد اقبال قرار خواهد گرفت.
قدرخانى در مقاله اى دراين خصوص مى نويسد: «ايرانيان تنها مردمى هستند كه در تمام افسانه ها، اساطير و داستانهاى ملموس و غيرملموس دور يا نزديك، شادمان ترين مردم شناخته شده اند. ايرانيان قديم براى تولد هرماه و روز و هفته خود جشنى داشتند كه همه به يكديگر مهر مى ورزيدند. شايد به همين دليل ايران كشور آيين مهرورزى نام گرفته است». با اين همه مناسبت و بهانه براى شادبودن و مهرورزى، كه همگى نشان از فرهنگ، نحوه زندگى، خلق و خوى ، فلسفه حيات و كلاً جهان بينى ايرانيان باستان دارد، باز ، ولنتاين را براى شادبودن و عشق ورزى برمى گزينيم
اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند؟ شاید نقش رسانه های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه ها به ویژه شبکه های ماهواره ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می گویند و می نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان، تيرگان، اسفندگان و... سخن می گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین های بیگانه دل نمی باختند.
در چنین شرایطی اگر مسئولان کشور صلاح می دیدند و اجازه می دادند تا جشن هاي باستاني و ملي ايران آزادانه در میان همه ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن این که یکی از سنت های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه ها و سنت های بیگانه به کشور فراهم نمی شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن اسفندگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.
آرى، واقعيت فراموش شده هم همين است كه فرهنگ اصيل ايرانى فرهنگ شادزيستى، شادباشى، شادگويى و شادخورى است؛ و در يك كلام، فرهنگ جشن و شادمانى است. جشن هاى ۱۲گانه ، آيين هاى نوروزى، جشن سده، گاهنبارهاى، جشن تولد خورشيد (يلدا) و هزاران مراسم ديگر ، خود، مؤيد پيوند عميق و ديرينه فرهنگ اين مرز و بوم با جشن وشادى است. (5)
ملت ایران از جمله ملت هایی است كه زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و كلا جهان بینی ایرانیان باستان است. از آنجایی كه ما با فرهنگ باستانی خود ناآشناییم، شكوه و زیبایی این فرهنگ با ما بیگانه شده است. چه بهتر است خودمان و مسئولان با مطرح نمودن اين جشن ها و بيان فلسفه آنها، به گونه اي درست از فرهنگ مان حفاظت، و جلوي هجوم فرهنگي ساير فرهنگ هاي ناآشنا را بگيرند. در حالي كه ما خود فرهنگ قوي و پر باري داريم.
پي نوشت:
1) براي ولنتاين روايت ديگر نيز وجود دارد:
این روز از دوره امپراتوری یونانیان به شهرت رسید. در یونان باستان روز ۱۴ فوریه به روز جونز معروف بود. جونز پادشاه همه بت ها بود. او همچنین مشهور به خدای همه الهه ها و زنان و ازدواج معروف بود. در روز ۱۴ فوریه نیز جشن lupercalia برگزار می شد، در این روز دختران جوان نام خود را روی کاغذ نوشته در بطری هایی می گذاشتند و به آب می انداختند، در طرف دیگر رودخانه پسران جوان در انتظار می ایستادند و هر یک بطری را از آب می
2) نكته لازم به ذكر است كه اگر در اينترنت عبارت سپندارمذگان (اسفندگان) را جستجو كنيد، در جاهاي بسياري 29 بهمن روز سپندارمذگان مي دانند، آن هم بدليل رواج تقويمي به نام "سالنمای دینی زرتشتیان" كه تمامي ماه ها را 30 روزه فرض كرده و بعلاوه 5 روز كه در آخر سال قرار داده است، كه نتيجه آن شده كه جشن اسفندگان را 6 روز قبل تر (به علت محسوب نكردن ماه هاي 31 روزه) از 5 اسفند، و در 29 بهمن معرفي مي كنند. اما درباره ی اين پرسش كه روز اسفنگان 5 اسفند به تقويم امروزي است يا 29 بهمن، باید گفت که جشن ها و فاصله های میان آنها در متون کهن ایرانی دارای تعریف و اندازه های مشخصی است که به مانند دانه های یک زنجیر در پیوستگی کامل با یکدیگر هستند. تغییر جای یکی از آنها، موجب گسست کل این رشته خواهد شد.
چنانکه در منابع ایرانی آمده است، جشن سده پس از 40 روز از شب یلدا یا چله، و پس از 100 روز از اول آبان قرار دارد. همچنین جشن سده، پیش از 25 روز از جشن اسفندگان است.
این اندازه ها و فاصله های تعریف شده در متون و منابع کهن ایرانی، تنها با گاهشماری ایرانی با ماه های سی و یک روزه (هجری خورشیدی فعلی) که بزرگ ترین دستاورد دانش گاهشماری در جهان است، مطابق است؛ ولی با کتابچه ای نوساخته که در چند سال اخیر در ایران با نام "سالنمای دینی زرتشتیان چاپ می شود،" مطابقت پیدا نمی کند. چرا که در این کتابچه، فاصله ی 100 روزه از اول آبان تا جشن سده به 106 روز، فاصله ی 40 روزه ی شب یلدا تا جشن سده به 46 روز، و فاصله ی 25 روزه ی جشن سده تا اسفندگان به 19 روز رسیده است. این فاصله ها با هیچکدام از اسناد و منابع و تاریخ نامه های ایرانی هماهنگی ندارد. از این رو، زمان درست شب یلدا در شامگاه 30 آذر، جشن سده در 10 بهمن و جشن اسفندگان در 5 اسفند است، در همه ی گاهشماری های (تقويم) ایرانی. [به نقل از آقاي رضا مرادي غياث آبادي ، اختر باستان شناس در خبرگزاري ميراث فرهنگي ]
3) وجود نام ۱۲ ماه سال در ميان اسامى روزهاى ماه مبناى جشن هاى دوازده گانه ايران باستان بود. بدين ترتيب كه يك روز همنام در هرماه وجود داشت و هرگاه آن روز فرا مى رسيد مردم جشن مى گرفتند. اين جشن ها عبارت بودند از : فروردينگان (۱۹ فروردين ماه)، ارديبهشتگان (۱۳ ارديبهشت ماه)، خوردادگان (۶ خردادماه) ،تيرگان (۱۳تيرماه )، امردادگان (۱۷ مردادماه)، شهريورگان (۳شهريورماه) ، مهرگان (۱۶مهرماه)، آبانگان (۱۰آبان ماه)، آذرگان (۹ آذر )، ديگانه (۸ ، ۱۵ و ۲۳ دى ماه) ، بهمنگان (۲ بهمن ماه) و سپندارمذگان (۵ اسفندماه) (ر.ك به آيين ها و جشن هاى كهن در ايران امروز ، تأليف دكتر روح الامينى )
4) ترجمه ی آثارالباقیه ابوریحان بیرونی - به قلم اکبر داناسرشت تهران 1352 رویه 302.
5) گاه انبارها هر يک به مدت پنج روز برگزار مي شدند و به ترتيب عبارت بودند از : 1- ميديوزرم، در نيمة بهار هنگام برداشت خرمن 2- ميديوشهم، در نيمة تابستان 3- پيتي شهم، در ماه شهريور 4- اياترم، در ماه مهر 5- ميديارم، در نيمة زمستان 6- همسپتمدم، در ماه اسفند 7- آخرين گاه انبار، روز آخر سال بود و به جشن نوروز متصل مي شد.
منابع:
1. سايت پژوهش هاي ايراني
2. پايگاه پژوهشی آريابوم
3. خبرگزاري ميراث فرهنگي
4. یتااهو، سایت اطلاع رسانی زرتشتیان
5. سايت سپندارمذگان
6. سايت آتشکده
7.روزنامه ايران، شماره 3393، 84/11/24
8. روزنامه اعتماد، شماره 1332، 85/11/26 و شماره 1346، 85/12/13
9. روزنامه اعتماد ملي، شماره 303، 85/11/28
10. روزنامه كارگزاران 30 بهمن 85
11. سايت تحليلي خبري عصر ايران
12. سايت آفتاب
13. سايت زنده رود / بخش فرهنگ و ادب
کلوديا مارتينز را در حال پيش خدمتي در کافه تريايي در سن ديگوي کاليفرنيا ديدم.چهار سال قبل ، در برزيل با کلوديا آشنا شده بودم و درباره ي زندگي اش در آمريکا براي دوستان ام صحبت کردم:به سختي سه ساعت در شبانه روز مي خوابد - چون شبها تا صبح در يک کافه تريا کار مي کند ، و تمام روزش را به پرستاري از کودکان مردم مي پردازد.
يکي گفت نمي دانم چطور تحمل مي کند.
يک آرژانتيني که سر ميز ما نشسته بود ، پاسخ داد:در قصه هاي بودايي ، داستاني درباره ي يک لاکپشت هست . لاک پشت در لجن زاري پر از گل و لاي راه مي رفت ، که گذارش به معبدي افتاد ، در آن جا لاکپشتي را ديد که لاک اش با طلا و جواهرات گران بها پوشيده شده بود . لاک پشت با خود انديشيد:رفيق قديمي ، به تو حسودي ام نمي شود. تو غرق جواهراتي ، اما من دارم کاري را مي کنم که دوست دارم.
بيزارم از جماعتي که درشتي را شجاعت و نرمي را ترس مي پندارند . بيزارم از کسي که پرحرفي را ، دانش و سکوت را ناداني و ظاهرسازي را هنر مي پندارند.
در زندگي تنها دو مساله ي مهم يافتم:زيبايي و حق ، زيبايي ، که در دل عاشقان است و حق که در بازوان کارگران.
چه بگويم درباره ي کسي که هرگاه صورتش را مي بوسم ، به من سيلي مي زند و آنگاه که به او سيلي مي زنم ، پاهايم را مي بوسد.
بردگي قبل از آنکه در جسم باشد ، در فکر است .
آيا شگفت نيست که ما مخالفان را بيشتر از موافقان خود به ياد مي آوريم؟
بلبل در قفس لانه نمي سازد تا بردگي را براي جوجه هايش به ارث نگذارد.
به من مي گويند وقتي برده اي را ديدي او را بيدار مکن چه بسا خواب آزادي مي بيند.اما من مي گويم: هرگاه برده اي را ببينم ، او را بيدار مي کنم و از آزادي براي او سخن مي گويم.
با شتاب مي خوري و به کندي راه مي روي ، چرا با پاهايت نمي خوري و با دستانت راه نمي روي؟
پيشرفت ، به تعريف از گذشته نيست بلکه به حرکت به سوي آينده است.
اگر مي خواهي کسي را به حقيقت بشناسي ، منگر به آنچه که دارد بلکه بنگر به چه مشتاق است.
خشونت برخي ، بهتر از لطف ديگران است.
چه سنگدل است سيري که گرسنه را نصيحت مي کند تا درد گرسنگي را تحمّل نمايد.
دیگه همه چی واسم سخت شده هر مشکلی که به ذهنتون برسه واسه ما پیش اومده اما همه ی اینا به کنار من حتی اندازه سر سوزن از دوست داشتنم نسبت به اون کم نشده اون وقتا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش می گفتم کارایی که انجام می دی با حرفات نمی خونه اون موقع چندان جدی نمی گرفتم خیال می کردم هنوز خوب نشناختمش اما حالا بعد از ۱.۵سال باز همون حرفو می زنم خدا کنه من اشتباه کرده باشم اما مطمئنم که من واسش عادی شدم حتی شاید من اون مرد ایدآل اون نباشم چون بعضی وقتا جوری حرف می زنه که احساس می کنم دوست داره من کسه دیگه باشم یا من شبیه اونا بشم.
وقتی واسه اولین بار با هم حرف زدیم بهش گفتم که من همه جور می خوامش افتخار می کنم که به همه بگم این عشق منه و دوسش دارم ولی حالا با این که از همه چیزم گذشتم حتی از خودم باز بعضی کاراش اذیتم می کنه باور کنین حسرت بعضی چیزا واقعا به دلم موند اما جیک نزدم و نخواهم زد حاضرم تا آخر عمر ستایشش کنم و عاشقش بمونم حتی اگه کنارش نباشم اون تمام زندگی من شد اما من...شاید هیچ چیز اون نشدم. خیلی وقتا غرور الکیش اذیتم می کنه اما همیشه می گه وقتی بهم رسیدیم اکثر مشکلاتی که داریم حل می شه اما اینو می دونم مشکلات جدیدی هم بوجود می یاد اگه حس کنم اون با من خوشبخت نمی شه راه زندگیمو عوض می کنم تا علت خوشبخت نشدن اون نشم.
واقعا دیگه نمی دونم چیکار باید کنم اما حالا می خوام امتحانش کنم اینجا اینو می نویسم که بهش تقلب رسونده باشم اما چه فایده با این که بهش گفتم من وبلاگ دارمو می نویسم حتی یکبار هم بعد از ۱سال بدون من این وبلاگ و ندیدم من ۱ساله که صبر کردم تا اون خودش بره و وبلاگمو ببینه اما از اون روزی که من نیاوردمش خودشم نیومده و حتی نگفتخ منو ببر. حسر یک بار نظر اون تو وبلاگم موند به دلم خودتون فکر کنین من ۱سال که چیزی نگفتم اما اونم معلوم نیست حواسش کجاست این همه صبر واسه یه مسئله کوچیک که آرزومه اما اون هیچ وقت نخواست بدونه آرزوی من چیه تا... اما همیشه سعی کردم بدونم آرزوش چیه تا به آرزوهاش برسونمش یا حداقل کمک کنم تا برسه.
حرفای من رو اون دیگه تاثیری نداره دیگه وقتی باهاش حرف می زنم بیشتر حرفامو می خورم چون وقتی می گم هیچ تاثیری از حرفام نمی بینم راستش تازگیا تصمیم گرفتم دیگه حتی احساساتمو ابراز نکنم آخه انگار دلش دیگه سنگ شده اما واقعا کاراش آزارم می ده...
به خدا با همه این اوصاف میمیرم واسه یه لبخندش طاقت یه ذره ناراحتی شو ندارم خیلی راحت تو دلم نشست واسش حاضرم هر کاری کنم
به خدا خیلی دوست دارم عسلم...
بی تو تنها میشم نذار تنهاییو حس کنم وقتی که تو هستی...باشه نازم؟