دیگه همه چی واسم سخت شده هر مشکلی که به ذهنتون برسه واسه ما پیش اومده اما همه ی اینا به کنار من حتی اندازه سر سوزن از دوست داشتنم نسبت به اون کم نشده اون وقتا که تازه با هم آشنا شده بودیم بهش می گفتم کارایی که انجام می دی با حرفات نمی خونه اون موقع چندان جدی نمی گرفتم خیال می کردم هنوز خوب نشناختمش اما حالا بعد از ۱.۵سال باز همون حرفو می زنم خدا کنه من اشتباه کرده باشم اما مطمئنم که من واسش عادی شدم حتی شاید من اون مرد ایدآل اون نباشم چون بعضی وقتا جوری حرف می زنه که احساس می کنم دوست داره من کسه دیگه باشم یا من شبیه اونا بشم.

وقتی واسه اولین بار با هم حرف زدیم بهش گفتم که من همه جور می خوامش افتخار می کنم که به همه بگم این عشق منه و دوسش دارم ولی حالا با این که از همه چیزم گذشتم حتی از خودم باز بعضی کاراش اذیتم می کنه باور کنین حسرت بعضی چیزا واقعا به دلم موند اما جیک نزدم و نخواهم زد حاضرم تا آخر عمر ستایشش کنم و عاشقش بمونم حتی اگه کنارش نباشم اون تمام زندگی من شد اما من...شاید هیچ چیز اون نشدم. خیلی وقتا غرور الکیش اذیتم می کنه اما همیشه می گه وقتی بهم رسیدیم اکثر مشکلاتی که داریم حل می شه اما اینو می دونم مشکلات جدیدی هم بوجود می یاد اگه حس کنم اون با من خوشبخت نمی شه راه زندگیمو عوض می کنم تا علت خوشبخت نشدن اون نشم.

واقعا دیگه نمی دونم چیکار باید کنم اما حالا می خوام امتحانش کنم اینجا اینو می نویسم که بهش تقلب رسونده باشم اما چه فایده با این که بهش گفتم من وبلاگ دارمو می نویسم حتی یکبار هم بعد از ۱سال بدون من این وبلاگ و ندیدم من ۱ساله که صبر کردم تا اون خودش بره و وبلاگمو ببینه اما از اون روزی که من نیاوردمش خودشم نیومده و حتی نگفتخ منو ببر. حسر یک بار نظر اون تو وبلاگم موند به دلم خودتون فکر کنین من ۱سال که چیزی نگفتم اما اونم معلوم نیست حواسش کجاست این همه صبر واسه یه مسئله کوچیک که آرزومه اما اون هیچ وقت نخواست بدونه آرزوی من چیه تا... اما همیشه سعی کردم بدونم آرزوش چیه تا به آرزوهاش برسونمش یا حداقل کمک کنم تا برسه.

حرفای من رو اون دیگه تاثیری نداره دیگه وقتی باهاش حرف می زنم بیشتر حرفامو می خورم چون وقتی می گم هیچ تاثیری از حرفام نمی بینم راستش تازگیا تصمیم گرفتم دیگه حتی احساساتمو ابراز نکنم آخه انگار دلش دیگه سنگ شده اما واقعا کاراش آزارم می ده...

به خدا با همه این اوصاف میمیرم واسه یه لبخندش طاقت یه ذره ناراحتی شو ندارم خیلی راحت تو دلم نشست واسش حاضرم هر کاری کنم

به خدا خیلی دوست دارم عسلم...

بی تو تنها میشم نذار تنهاییو حس کنم وقتی که تو هستی...باشه نازم؟

| 9:35 PM پنجشنبه، 27 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



خواستم بنویسم اما دیگه دلم اونقدر ازین زندگی شکسته که فعلا نمی تونم...

گفتم فعلا چون منتظر روزای خوش زندگیم هستم و دوباره همه چی مثل روز اولش می شه قشنگ و بیاد موندنی...(مثل همین ست)

| 7:31 AM سه شنبه، 28 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



می دونم اومدی فقط یه وبلاگ نگاه کنی و بری اما من بدبخت چی غم دنیا یقه ی منو گرفته ول نمی کنه. خیلی جالبه همیشه خیال می کردم خانواده من به خاطر اختلاف سنی کمی که باهاشون دارم همیشه درکم می کنن اما حالا اصلا نمی خوام درموردشون فکر کنم چون حالم از عقاید پوچشون بهم می خوره به خیال خودشون مسلمونن اما حالم از این اسلام درپیتی بهم می خوره که همش ظاهر داره...(قصد توهین به اعتقادات کسی ندارم این نظر خودم)

به خاطر بلایی که سر من آوردن هیچ وقت نمی بخشمشون مگه دوست داشتن گناه بابا بی انصافا بچه که نیستم ۲۱سالم.دیگه خسته شدم اونا عشق منو خورد کردن به خیال خودشون اون من و از اونا گرفته بود  ولی برین بهشون بگین شما که اصلا همدیگر و نمی شناختین باهم ازدواج کردین حاج آقا دست یکی رو گرفت گذاشت تو دستت بعد زندگیتون شروع شد از دوست داشتن چی می فهمین  به خدا همش غیرت بین شما دوست داشتنی وجود نداره. من دارم زندگی شما رو می بینم زندگی که همش زنده بودن بدون هدف. ولی شروع زندگی من نمی خوام اینجوری باشه می خوام پیش کسی باشم که دوسش دارم حالا هرجور که شده باشه می خوام اول بشناسمش بعد باهاش زندگی کنم الان ۱سال و نیم من می شناسمش و باهاشم اما چه فایده همش ترس و اضطراب داشتیم که نکنه مشکلی پیش بیاد حالا هر اتفاقی که فکرشو کنین پیش اومده هر دو خانواده فهمیدن بینشون دعوا شده مامان من با کمال پررویی گفته به دختر تون بگین دست از سر پسر من برداره این اعتفادات پوچ شما که... از خونه بیزارم اصلا نمی تونم تو خونه بمونم. تلخی زندگیم یواش یواش داره خیلی زیاد می شه فقط با امید به خدا و اینکه هنوز احتمال داره بهش برسم سختی هارو تحمل می کنم. قسم خوردم اگه کسی بخواد جلوی مارو بگیره جلوشون وای می ستم. دوست دارم زندگیم کوتاه باشه اما شیرین و اونجوری که می خوام باشه. ازین زندگی دیکتاتوری خسته شدم دوست دارم با قانون خودم زندگی کنم با قانونی که توش کسی متهم نیست.

الان هزار بار بیشتر از قبل عاشقش شدم روز اول که با عسلم صحبت کردم یهش گفتم اول می خوام بشناسمت اون روزای اول جلوی احساسمو گرفتم تا عقلم تصمیم بگیره درموردش کلی فکر کردم اما حالا که شناختمشو کارو سپردم به دلم تا با عشقش زنده باشه دیگران دارن لگدمالش می کنن اما اینجوری نمی مونه من بهش می رسم فقط یه چیز جلوی کار منو می گیره که خودش بخواد دیگه من نباشمو بگه که با کسه دیگه خوشبخت می شه باز من به نظرش احترام می ذارم دوست ندارم به زور جلوشو بگیرم اما حتی اگه اینو بگه و کنارم نباشه باز من عاشقشم چون دلیل نمی شه دل ازش بکنم تازه اون موقع است که به خودم افتخار می کنم که هیچ وقت واسش کم نذاشتم و خالصانه دوسش داشتم حالا خدا تو بگو تا حالا عاشق شدی(با این که می دونم خدا عاشق بندشه) تا حالا انسان بودی تا حالا شده رو زمین کنار این همه آدم زندگی کنی خدا اصلا می شنوی چی می گم من که از همون اول جای تورو تو وجودم امن کردم که هیچ کس نتونه تورو از من بگیره اما راستش و بگو کی من و از تو گرفت چی باعث شد که دیگه وجود تورو تو زندگیم حس نکنم. اگه تو خدایی و تو قلب من حکومت می کنی منم میثم قبلی هستم پس فراموشم نکن.

من که راه دین و ایمانم و از بقیه جدا کردمو به به تو رسیدن فکر کردم خدا بیا باز مثل قبل باشیم مثل روزایی که وقتی اسمت می یومد چشام پر می شد و حرف زدن سخت می شد خدا من همون میثم قبلیم پس این همه مشکل تو زندگیم چیه منی که همیشه با امید تو چشمامو می بستم حالا چی شده می بینی ابن همه اتفاق واسه من افتاده اما هیچ حرکتی نمی کنی نکنه دارم تمرین خدا شدن یاد می گیرم...حالم از بهشتی که تو قرآن درموردش صحبت می کنن بهم می خوره چون هیچ احساسی توش نیست همش لذت های دست نیافتنی این دنیاست همش شهوت و خوش گذرونی اگه من تو بهشت قرار باشه چیزی داشته باشم همه چیزو می بخشم به شما اون کاخ های بزرگ اون رودهای قشنگ واسه شما. اینو بگم حالم از جهنم هم بهم می خوره مگه خدا جلاد که ما رو بوجود اورده که بخواد پایان زندگیمون اینجوری باشه خدا بیا بهشت و جهنم مال تو اما تو مال من همین واسم کافیه همین که بدونم خدا منو می بینه و حرفامو می شنوه واسم کافیه...

بسه دیگه خسته شدم دارم دیوونه می شم به عسلم بگین اگه بخواد ما ماله همدیگه می شیم حتی اگه کنار هم نباشیم. حتی اگه اتفاقات بدتر ازین بیفته. حتی اگه مارو ازهم جدا کنن.

به تو مدیونم همیشه مگه می شه بی تو باشم

از شبی که رو به رومه چه جوری بی تو رها شم

به تو مدیونم همیشه مثل موج سرد و تنها به نگاه ناز دریا

به تو مدیونم همیشه من خسته من بی روح مثل خواب سرد و تشنه به نوازش های بارون

به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره وقتی بارون نگاهت تو حریم شب می باره

اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگی هام چه جوری برگردم ازین جاده های بی سرانجام

تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه وقتی اسمتو میارم لحظه لحظه تازه می شه

می ترسم خدا کار من و عشقم به جایی برسه که تو دلمو بشکنی قسمت می دم به قدرتت بزار زندگی من با عسلم شیرین باشه و تورو مهمون خونمون کنیم و شاد بشیم مگه تو با شادی ما شاد نمی شی پس خودت کارهارو جور کن.

| 7:28 AM یکشنبه، 26 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  نظرات 2



امشب شب اثبات عشقت

به این عاشق مجنون و خسته ست

امشب همه درهای عالم واسه عاشق بی خونه بسته ست

یارم همه فرصت همینه غم و قصه همه در کمینه

یادت نره قسمی که خوردی

اگه نه بگی قلبم می گیره

نگو نه نفسم می گیره نگو نه قلبم می میره

بگی نه همه چی تمومه

عاشقی جز بر تو حرومه

می ترسم اگه بی تو، توی این قفس به مونم

می میرم اگه بی تو، توی این دنیا بمونم

خدا امشب گواه دردم بتاب خورشید که سرده ،سردمه

دیشب قشنگترین شب زندگیم بود شاید قشنگترین شب جمعه زندگیم تو این 1سال و خورده ای ما هیچ وقت شب باهم نرفته بودیم گردش همیشه تو حسرتش مونده بودیم اما دیشب واقعا خدا جورش کرد خیلی قشنگ بود احساس خوشبختی می کردم شایدم...

واسه اولین بار باهم رفتیم شهربازی باهم ترن هوایی سوار شدیم چیزی که فکر نمی کردیم حتی تو خواب ببینیم اما واقعا جور شد. خدا دستت درد نکنه گل کاشتی. حالا شاید خیال کنید چقدر طول کشید فقط 1.5ساعت انگار همش خواب بود...

نمی دونم راز آفرینش چیه؟ نمی دونم راز این زندگی کردن چیه؟ اما می دونم هر لحظه رو زمین بودن و زندگی و حس کردن فقط توهمین لحظات ممکن می شه زمانی که هیچ دغدغه فکری ندارم آروم آرومم، به هیچ چی جز خودمون فکر نمی کنم. راست می گن زندگی باید کوتاه و شیرین باشه حالا منم از خدا می خوام اگه قرار زندگی کنم کوتاه و شیرین فقط کنار عزیزم باشه کسی که بخاطرش هرکاری می کنم کسی که حتی یک لحظه از فکرم دور نمی شه کسی که زندگیم با اون شروع شد و دوست دارم کنارش تموم بشه کسی که...

تازه می فهمم چیزی که ما دنبالشیم اکثر وقتا واسه خودنمایی نه واسه زندگی اما من یکی و پیدا کردم که حالا می تونم حتی با رویاهاش زندگی کنم و واسه کارایی که انجام می دم دلیل داشته باشم.

خیلی ها می گن عشق وجود نداره یا فقط مخصوص خداست و باید آسمونی باشه اما یادتون باشه چیزی که اینارو از هم متمایز می کنه خود عشق چون عشق به خدا رویایی و ایجاد ایمان می کنه اما  عشق من دوباره همه چیزو بهم برگردوند حتی خدایی و که بعضی اتفاقات روزمره اونو از من دور کرده بود. الان خدا فقط تو 5زمان مختلف تو روز واسه من نیست خدا تو هر لحظه بیادمه اما این عشق رو زمین و خوده خدا بوجود اوردش خود خدا رو زمین گذاشتش پس هرکس منکرش بشه یعنی...خودتون قضاوت کنین؟!!!!

فقط یه چیز واسم مهم، اینکه رو زمین یه عشق دارم حتی اگه کنارم نباشه هیچ وقت فراموشش نمی کنم پس برین بهش بگین که تا اون موقع که زنده ام دوستدارش می مونم و تو قلبم جاشو به هیچ کس نمی دم خدا کنه حالا که من اینجوری دیونش شدم لاقل بفهمه چی می گم نمی دونم اونم مثل منه یا من فقط دارم خودمو گول می زنم که اون...

اول و آخر هر چیز خداست پس وسطش چیه؟

عشق زمینی و آسمونی با هم چقدر فرق داره؟

نکنه من کافر شدم و کفر می گم نکنه کارای من نسبت به اون خدارو دلگیر کنه...اما می دونم کافر نیستم علشقم ، عاشقم از هفت دولت آزاد...

تا هستم کارم همینه چون:

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود...عشق اسطرلاب اسرار خداست...

پس دلیلی وجود نداره که من دوسش نداشته باشم حتی اگه نباشه.

آهای قاصدکا برین بهش بگین همیشه می خوامش پس همیشه کنارم بمونه...

بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه/تمام خاطراتمون نمک به زخمم می پاشه

| 4:05 PM پنجشنبه، 5 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



اون تو دفتر خاطراتش می نویسه تا خودش بخونه اما من تو اینترنت می نویسم تا همه دنیا بخونن و بفهمن که من...

زندگیم و بر اساس حرفاش چیدم... الان بعداز 1سال و نیم  همدیگرو خوب می شناسیم می تونیم احساس همدیگرو درک کنیم. واسه نگهداشتنش خیلی زحمت کشیدم نمی دونم تو این مدت باقی مونده جواب کارهایی که واسه نگه داشتنش کردمو چی جوری می خواد بده من که سره حرفام مثل یه کوه وایسادم اگه یه روز بعداز این همه خاطره برگرده بهم بگه...هیچ وقت نمی بخشمش.

فاصله یه سری مشکلات بوجود اورد، آدمای اطرافمون واسمون کلی مشکل بوجود اوردن ولی اصلا عین خیالمون نبود چون ما فقط همدیگرو می دیدیم پای همه مشکلات وایسادم اما ما که دیگه نباید واسه خودمون مشکل درست کنیم.

من قدرشو خوب می دونم بعضی وقتا دلم می خواد خودمو بکشم جدی میگم حتما دارین می خندین اما نه یه پسر 21ساله بعداز کلی سختی کشیدن وقتی می خواد به جای خوب زندگیش برسه کلی مشکل سر راهش بوجود میاد چی کار باید بکنه دیگه تحملم تموم شده نمی خوام رو زمین باشم. آره خوب اراجیف می نویسم اما هیچ کس حالمو نمی فهمه  الان فقط به اون فکر میکنم  هر لحظه هرجا اما حس می کنم که دیگه اون مثل قدیما منو باور نداره من هنوز چشاشو می خونم قبل از اینکه حرف بزنه بعضی وقتا چنان شوقی تو چشاشه که اونو با هیچی عوض نمی کنم اما برعکس بعضی وقتا لحنی تو صداشه که حتی از پشت تلفن می تونم چشاشو حس کنم.

من هیچ وقت خودم نخواستم امتحانش کنم اما اتفاقاتی که پیش اومد بعضی چیزارو بهم ثابت کرد شاید اون این کارو کرده باشه. شاید باور نکنین من خیلی چیزارو نمی تونم بگم چون حرمت عشق زیر سوال می ره عشقی که تو کتاباست همه داغون می شن. (فداش بشم الان بهم زنگ زد )

هرچقدر بگم باز کمه اما بدونین بخدا هنوز وقتی زنگ می زنه یا sms می ده  حتی وقتی از دستم ناراحته و می خواد بهم بدوبیرا بگه باز قلبم واسش تند تند می زنه شاید تقصیره خودمه که خیلی دوسش دارم ولی اینکارو تا آخر ادامه می دم چون نمی خوام واسش کم بذارم...

بهترین دوران زندگیم از موقعی شروع شد که اومد تو زندگیم  بخدا با هیچی عوضش نمی کنم حتی وقتی بعضی کاراش ناراحتم می کنه اما به روم نمیارم چون طاقت ناراحتیه اون رو ندارم امیدوارم خیلی زودتر باور کنه که هنوز می خوامش هنوز واسه یه بار خندیدنش واسه یه بار دیدنش میمیرم هیچ وقت باورم نمی شه که اون بی وفا باشه...

اکثر وقتا کارایی که می کنه رو می ذارم رو حساب بچگیش یا دختر بودنش اما باید اینو بدونه منم یه پسرم منم احساس دارم منم آدمم آخه چرا... از هر چیز مهمتر واسه من اونه اما می خوام امتحانش کنم اینو اینجا می گم تا خودم بهش تفلب رسونده باشم اما فکر نمی کنم اون حتی یه بار این وبلاگ بدون من دیده باشه ... کافیه دیگه نمی خوام بنویسم سرم درد می کنه واسه حرف آخر بگم که دیوونش شدم ، یه بار دیگه عاشقش شدم 1000بار بیشتر، کاش حرفامو بفهمه و دیگه بهم نگه دروغگو آخه واسه کسی که دروغ نمی گه شنیدنه این تهمت سخته احساس می کنم آروم آروم دارم آب می شم شایدم دچار مرگ تدریجی شدم...

به یگانگی خدا سوگند من به یگانه عشقم پابند می مونم حتی اگه کنارم نمونه چون هیچ وقت نمی تونم با این همه خاطره قشنگ کنار بیام پس تا لحظه آخر زندگیم خاطر خواهش می مونم...

غریبه تو نگاش نکن عاشقونه صداش نکن/ بدون هنوز توی چشاش نقشی از من مونده براش

قناری حرفامو شنید از عاشقی دلش برید/ دل شکسته منم دیگه صدایی نشنید، دیگه صدایی نشنید

حالا شدم خراب چشاش از هرچی عشقه بی نیاز/ تورو که از یاد ببرم دلم می شه دیوونه باز

حالا شدم یه دیوونه دلی که دربو داغونه/ خاطره هاش فراوونه همیشه یادش می مونه، همیشه یادش می مونه

به خدا خاطراتمون همیشه یادم می مونه تو نذاز ازین خوابه ناز بیدارشم...

می خوام بدون عشقت دیگه دنیا نباشه/ نذار بی تو بمونم دلم از تو جداشه

بی تو حتی نمی شه دیگه تنها بمونم/ توی سکوت غم ها به یاد تو بخونم

...

 

 

 

| 8:47 PM سه شنبه، 3 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عاشقانه |  (نظر بدهید.)



سلام خیلی وقته ازین دنیای مجازی دور بودم حالا می خوام یه مطلب بزارم قشنگ و جالب بودنش پای خودتون.

حیف اسمی از کسی نبرم که دیوونشم... نمی دونم چرا کنارم نیست چرا باید تنها باشم شاید اینم رسم و آیین زندگانی باشه اما من ( شایدم ما) می خوام یه قانون جدید لاقل واسه خودمون بنویسم که از همه جدا باشه قانونی بین ما و خدای خودمون.

شاید تنها موندن به انسان خدا شدن رو یاد بده چون خدا هم تنهاست ولی نه اندازه من اون قبلا تنها بود حالا کلی بنده کنارشن که باهاش حرف میزنن ولی من چی...

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه... شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي.. شهر هرت جايي است که ....... خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست.

واسم تو بهترینی برام عزیزترینی/ من عاشق تو ام تو‌/ تو که قشنگترینی/...

| 8:34 PM جمعه، 23 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: عمومی |  نظرات 1



سلام خدا...

خدایا زندگی و همه مشکلاتش رو بوجود اوردی که نشون بدی تو خدایی و من بنده ام حتما احساس قدرت هم می کنی خیلی بی انصاف شدی من هر چقدر هم که پست باشم از خودتم اگه باهات نباشم خودت می دونی دشمنتم نیستم. پس دسته منو بگیر هروقت بهت احتیاج داشتم خودتو قایم کردی حالا اگه خیال میکنی با این کارات دست ازت می کشم بهتر بدونی تو تکی ولی هزار تا مثل من رو زمین هست نکنه خداجون ازم خسته شدی...

همیشه خیال می کردم خدا عاشق بندش پس ترس نداره ولی حالا دارم می بینم خدا دنبال بهونه می گرده که بندش بخوره زمین بدش دستش و بگیره تا نشون بده که من خدام و تو هیچی اگه واقعا خدایی بیا کناره هم راه بریم بیا بهم نشون بده ببنم چقدر می تونی انسان باشی و تو این زمین لعنتی زندگی کنی با همه این اوصاف خدا می دونم تو جای امنی هستی که خیالت راهت اونم فقط تو قلب منه... من که ولت نمی کنم حتی اگه چنان زمینم بزنی که دیگه نتونم بلند شم اونوقت بلند صدات می کنم واسم اصلا مهم نیست که جواب بدی یا نه ولی خوب فقط یه دوسته که خوبی دوستش رو می خواد.

خدایا رو زمین فقط من موندم و تو حالا ببینیم کی دنبال اون یکی می گرده هرکی پیروز شد خداست چون عاشق اون یکی بوده که ولش نکرده...

می چرخیم و می چرخیم ولی یه جا بهم می رسیم یه جا کارمون گره می خوره اون وقت باید ببینیم که کی ...

خدا هر وقت خواستی تو هم حرف بزنی من هستم هیچ وقت قایم نمی شم هیچ وقت تو رو با کس دیگه مقایسه نمی کنم هر لحظه حاضرم حرفاتو بشنوم پس بگو...

من با خدای خودم این حرفا رو زدم و با خدای شمایی که این مطلب رو می خونین کاری ندارم خودم می دونم و خودش...

| 12:12 PM شنبه، 3 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: نشان لياقت عشق |  (نظر بدهید.)



سلام سال نو مبارک.

سالی که نکوست از بهارش پیداست خدایا به فریادم رس که فریادرسی جز تو ندارم.

سال 7029 میترایی آریایی، 3745 زرتشتی، 2566 شاهنشاهی و 1386 خورشیدی. اگرچه پیامبر 1386سال پیش هجرت کردند ولی سرزمین آریایی من 5644 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت و 2360 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1181 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از 1386 سال می باشد. بر سرزمین خود ببالید.

| 12:07 PM شنبه، 3 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: تاريخ آريايی |  (نظر بدهید.)



صليب نشانی آريايی

 

صليب يا چليپاي شکسته يک نشانه آريايي است . در ايران و هند پيشينه دارد و به احتمال بسيار قوي از ايران بر اثر ارتباط و رفت و آمد هاي سياسي، اقتصادي و نظامي دوران باستان به يونان رفته است .

چليپا نخستين بار در حدود خوزستان يافت شد و مربوط به پنج هزار (5000) سال پيش از ميلاد مي‌باشدو به اين ترتيب پيشينه تاريخي آن در ايران به احتمال ، بسي کمتر از سابقه آن نزد آرياييان هند است و هرتسفلد آن را ”گردونه خورشيد“ ناميده است .

آثار بسياري با اين علامت در ايران کشف شده است بطور مثال اين نگاره بر دهانه پاره اي از خمره‌هاي سفالين که مرده‌ها را در آن دفن مي‌کرده‌اند ديده شده است . وضع اين خمره ها نشان مي‌دهد که آنها را به شيوه‌اي در دامنه تپه و کوهها در خاک مي‌گذارده‌اند که معمولا "در دامنه تپه يا کوهستان رودخانه اي روان بوده و دهانه خمره رو به خورشيد است که نمونه هاي آن تقريبا" در پانصد (500) متري آثار تاريخي طاق بستان در کرمانشاه ديده شده است.

کيفيت اين گورستان نشان مي دهد که مربوط به دوره مهرپرستي مي‌باشد.

اين نقش برروي پارچه دوران اشکاني که از کوزه‌هاي خمره‌اي به دست آمده و همچنين برروي بسياري از سفال هاي کشف شده حک شده است.

با پژوهشي در يونان پي مي بريم که در عصري عالم را ترکيبي از عناصر چهار گانه (آب ، باد ، خاک و آتش ) ذکر کرده اند و با بيان اين مطلب بايد دانست که اين علامت در يونان باستان نيز سابقه دارد. چون هنر ايران و يونان متقابلا" در يکديگر تاثير گذارده اند و بنا به نوشته گيرشمن هنر ايران بخصوص نواحي سيلک لرستان تاثير زيادي در هنر يونان بخشيده است و سابقه نقش چليپا در ايران قديمي تر از سال پانصد (500) پيش از ميلاد است به احتمال قوي اين علامت از ايران به يونان رفته و ارزش سمبوليک پيدا کرده است.

با نگرش به اين سابقه و طرز تفکر انديشمندان يوناني و همچنين تبادل فرهنگي و ارتباطات نظامي و سياسي که در عصر دولت هخامنشي ميان ايران و يونان و مصر جريان داشته است و بنا به سنتي که از روزگاران دور نسبت به عناصر چهارگانه که سازنده و پردازنده و گرداننده عالم هستي هستند احترام و تقديس مرعي شده است و با اعتقاد به اينکه از ترکيب و نزديکي اين عوامل به نسبت معين هستي و موجوديت شکل گرفته است ، بايد پنداشت اين علامت هر شاخه يا هر خانه اش که به پروانه هاي آسياي آبي و بادي بي شباهت نيست ، جاي يکي از عناصر يا مظهر يکي از عناصر بوده است که برروي هم با گردش و چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ مي کنند و حرکت و تغيير و يا حيات و ممات بوجود مي آورند ، و رفته رفته اين پيکره به صورت ”سمبل“ در آمده و با ديدن آن بر اثر تداعي معاني ، عناصر چهارگانه مقدس در ذهن جايگزين شده و احترامات مذهبي مقرر به عمل مي آمده است.

آنچه از اوستا و با توجه به مقايسه خورشيد يشت و مهر يشت بر مي آيد و با توجه به اينکه خورشيد در روايات ديني گردونه اي نداشته و گردونه خاص مهر بوده است و با توجه به اينکه مهرپرستي از آيين هاي بزرگ جهان و يادآور عهد آريايي کهن مي باشد که رفته رفته با اصول آيين زرتشت و فلسفه مزداييسم ، در آن اصلاحاتي بعمل آمده است ، آيا بهتر نيست چليپا را گردونه مهر بلند پايه بدانيم نه گردونه خورشيد؟

با توجه به اينکه نشانه چليپا به شاهين و فروهر هم بسيار نزديک است ، مي توان پنداشت در زماني که از اهميت مهر کاسته شد ، نشانه مقدس ميتراييسم رفته رفته به شاهين مبدل شده و شاهين و نگاره فروهر تمام جاذبه معنوي و روحاني اين نشانه را گرفته و مظهر فر و شکوه مينوي گرديده است .

طبق برداشت عده اي ديگر چليپا و چليپاي شکسته نماد روح مي باشد.

انسان دوران باستان از هنگامي که دريافت تن بي جان تنفس نمي کند ، نفس را در مقام روح مورد توجه قرارداد . وقتي انسان مي‌مرد، انگار چيزي از بين نمي‌رفت ، بلکه روح بدن را ترک مي کرد و همچون پرنده اي به سوي آسمان ها به پرواز در مي آمد . بدين ترتيب ، پرنده به شکل چليپا تجسم يافت و چليپا نماد روح گرديد. هنگامي که زائري به زيارتگاهي قدم مي نهد معمولا" براي رستاخيز روح متوفي دعاي کوتاهي مي خواند. در واقع ، دعا تبديل به ذره اي از روح مي شود که رستاخيز را تسريع مي‌کند. به همين ترتيب هنگامي که معمار يا حجاري زيارتگاهي را مي‌سازد با اين اعتقاد که چليپا نماد حجاري شده روح است و به فرد درگذشته حيات دوباره خواهد بخشيد ، بنا را با چليپا تزيين مي کند.

مقبره شاه نعمت اله ولي در ماهان کرمان دو مناره دارد که تمام آن با چليپا تزيين شده است ، اين صليبها دو نوع اند ، يکي سفيد و ديگري سياه.

مناره باغ قوشخانه اصفهان با صليب هاي مجوفي که در صليب هاي شکسته ادغام شده اند تزيين شده است.

ترکيب چليپا و چليپاي شکسته به عنوان يک واحد تزيين حاصل تفکري هنرمندانه است.

آرامگاه شيخ صفي‌الدين در اردبيل کاشي‌هاي تزييني فراواني دارد. در قسمت بالاي اين تصوير يک پيکان سياه در زمينه سفيد ديده مي شود . اين پيکان اضافه شده است تا چليپاي خطي سياه که در بين دو چليپاي شکسته سفيد قرار گرفته نمايان شود.

اين شکل شامل هشت (8) قسمت است که در هر قسمت يک چليپاي خطي در بين دو چليپاي شکسته نقش بسته است . چنين شکلي و تزييني مويد اين نظر است که از لحاظ منشا و کاربرد ، چليپاي شکسته معادل چليپا است که هر دوي آنها نماد روح اند و از آنها براي تزيين مقبره ها استفاده مي شده است.

پاينده باد ايران و آریایی

| 11:52 AM جمعه، 28 دی هزار و سیصد و هشتاد و شـش | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: تاريخ آريايی |  نظرات 3



خورشيد نيايش

 

 

در آين زرتشتی پنج نيايش در خرده اوستا وجود دارد که به زيبايی پنج عنصر مقدس و آفريده اهورامزدا توصيف کرده و مورد ستايش قرار داده است.ارتباط قوی که ايرانيان در گذشته با طبيعت و دنيای پيرامون خود برقرار نموده بودند باعث می گرديد تا نعمتهای اهورايی را مقدس و ارزشمند بدانند و از بی احترامی و يا آلوده نمودن آنها پرهيز کنند .به گونه ای که صنعت کفش در ايران رونق بسيار داشت زيرا بدون کفش راه رفتن را گناه می دانستند چرا که با زخمی شدن پا و ريختن خون روی زمين باعث نشود تا مادر زمين (اسپندارمذ )آلوده گردد.يا از آلوده نمودن آبهای روان پرهيز می نمودندو اين باعث می شد تا بر خلاف ديگر ملل که شستشوی  خود را بيشتر در رودخانه ها انجام می دادندحمام ها و گرمابه های بسياری در ايران ساخته شود و آثار آن بر جای ماند .اين نکو داشت طبيعت هنوز نيز در خون ما ايرانيان وجود دارد و من بارها از دوستان خود شنيده ام که نزديکترين ارتباط با خداوند را زمانی برقرار می کنند که منظره ای زيبا می بينند و به قدرت و زيبايی خدا در آفرينش پی می برند.اين پنج نيايش درباره پنج عنصر مقدس و بسيار ارزشمند  خورشيد، مهر، ماه، آب و آتش می باشد.

در ايزد شناسی زرتشتی و اوستايی  مهر وخورشيد يکسان نيستند .مهر شعاع و انوار خورشيد است و ايزد عهد و پيمان ودر مهر يشت به روشنی و فروغ و اشعه خورشيد اطلاق می شود.خورشيد در اوستا هورـ خشه ئته (Hvare-khshaeta) می شود که دو جزء آن هر يک به تنهايی معنی و مفهوم خورشيد را می رساند يعنی ((هور))و((شيد)).و اينک ترجمه متن اوستايی خورشيد نيايش:

می ستاييم خورشيد را که آفريده اهورامزداست

پيروز و فرخنده باد خورشيد درخشان خورشيد بی مرگ و خورشيد تيز اسب.با انديشه و گفتار و کردار نيک به سوی خورشيد روی کرده و می ستايمش .ای اهورامزدا خورشيد درخشان تيز اسب را می ستاييم که آفريده توست. و ستايش بر شما باد همگان ـ ای امشاسپندان که به سان خورشيد شکوهمند هستيد .منم رهرو راه اهورامزدا که درخشش و روشنايی خورشيد فروغ اوست و منم بر افکننده و خوارکننده انگره مينو و اين است راه پارسايان راهی که انديشه نيک گفتار نيک و کردار نيک می آموزد.

منم ستاينده نيک انديشی و نيک گفتاری و نيک کرداری با همه جان و روان منم گريزنده از بد انديشی و بد گفتاری و بد کرداری با همه جان و روان اکنون سرود می خوانم و نيايش می کنم برای شما ای امشاسپندان و پيش کشتان می کنم انديشه و گفتار و کردار نيک را.می پرستيم اهورامزدا را و ستايش می کنم  امشاسپندان و مهر ايزد را که دارنده دشتهای فراخ است و خورشيد تيز اسب درخشان را و ستايش می کنم روان آفرينش را و کيومرث انسان نخست را و می ستاييم آن فروهر پاک زرتشت را و ستايش من باشد برای همه آفريده های نيک و پاک که بودند و هستند و خواهند بود.

برگزيده ام راه راستی را راه نيک انديشی را و آن راه نيرومندی را که اکنون در پرتو اين گزينش ای مزدای بزرگ مرا زندگی بهی بخش و در واپسين ياريم کن. اينک دست ها را به سوی خورشيد آن درخشنده ترين بر می آورم و سرودگويان می ستايمش.برايش سرود می سرايم برايش سرود می خوانم اينچنين :(در زيبايی استفاده از استعارات و تشبيهات دقت کنيد)

خورشيد جاودان تيز اسب را می ستاييم که دارای دشتهای فراخ است .خورشيد را می ستاييم که زرين و درخشنده است که نام آور و بسيار شنوا و بيناست که بی خواب هميشه بيدار شاه همه کشورها تيزنگر و زيبا و با زيب و فروبلند بالا و خوش پيکر است . اهورامزدا ميان آفريده ها او را درخشانترين بيافريد باشد که به ياری ما در آيند اهورامزدا و آن فروغ جاويدانش.

ستاره باران زای تشتر را می ستاييم که پيش آهنگ خورشيد در آسمان است که تيزنگر و با شکوه و درخشان است تشتر را می ستاييم و ستاره هايی را که گردش جای دارند و آن ستاره ديگر وننت مزدا آفريده را.

سپهر بی پايان را ستاينده ام و زمان بی کران را که جام سپهر است .پاکی را می ستاييم و دانش را که مزدا داده است و نماياننده راست ترين راه.ستايشگر آيين بهی مزداپرستی هستم می ستايم همه ايزدان مينوی را و همه ايزدان اين گيتی را می ستايم روان خود را و فروهرم راو همه فروشی ها ی پاکان و پارسايان را و ستايش برای آن خورشيد فروغمند بی مرگ تيز اسب باشد. ستايشگر آن خورشيد جاودانه تيز اسب را می ستايم خورشيد را پگاه آن هنگامی که زرينه پوش گيتی را درخشان می سازد .ايزدان بلندپايه مينوی سدها و هزاران از آن ايزدان آن ذره های روشن تابناک را که خوشيد می تراود از سپهر بالا بر زمين می گسترانند به زمينی که داده اهوراست و اين نور که از چشمه خورشيد بر بستر بال ايزدان بر پهنه زمين سرازير می شود تن و پيکر زمين را از غبار تاريکی و آلودگی ها می شويد و گياهان در جام خاک اين انگبينی را که از چشمه خورشيد ره آورد شده می نوشد و می بالند.

و اين روشنی زرين پاک کننده است آن چنانکه زندگی بخش می باشد . پاک می کند آب های روان و ايستاده را :آب چاه ها کاريزها درياها برکه ها و رودها را.و اين خورشيد زرينه بال تيز اسب بی مرگ را می ستايم که هرگاه رخ می نمود و تاريکی اهريمنی را که پيکر زمين را پنهان ساخته بود نمی زدود ديوان آنچه را که در هفت کشور هستی داشت به تباهی می کشيدند و ايزدان مينوی نيز توانايی نداشتند تا راه گيرشان باشند.کسی که می ستايد خورشيد را ياريش می نمايد تا در برابر تاريکی تباهی ديوان و راهزنی دزدان نيرويی دو چندان يابد.

او که می ستايد خورشيد را مرگ را از دروازه زندگی خود می راند ستايش خورشيد ستودن اهورامزداست ستايش امشاسپندان است و ستايش آن فروهر بلندپايه خود .او که می ستايد خورشيد بی مرگ تيز اسب را می ستايد همه ايزدان مينوی سپهر بالا و زمين را.ستاينده ام آن مهر ايزد را که دارنده دشتهای فراخ و گسترده است که بسيار شنوا و بيناست و اوست که جنگ افزارش گرزی است ديو افکن .با همه جان می ستايم مهر ايزد را و دوستی و همگرايی را آن دوستی بی ريو رنگ و بی آلايش را هم چونان دوستی که ميانه ماه است و خورشيد.

زرينه پوش گيتی گستر است آن ورشيد تابنده بی مرگ تيز اسب . می ستايمش که اورنگ جهان است که فرش پايانی ندارد. می ستايمش با همه آيين های دين و با گفتار و کردار و انديشه نيک.ستايشگرم آن مردان و زنانی را که نگهدارنده آيين و بجا آورنده آيين های دين اند . آگاه است اهورامزدا آن بهترين،از اين شايسته ترين مردان و زنان درست آيين.

براستی که بسيار زيبا و شور انگيز سروده شده بود .درود بر روان پاکشان که اينچنين در هزاران سال پيش در ستايشهايشان ذوق و سليقه داشتند.

 

پاينده باد ايران و آریایی

| 11:50 AM جمعه، 28 دی هزار و سیصد و هشتاد و شـش | نویسنده: ميثم فلاح| لینک مستقیم |موضوع: تاريخ آريايی |  (نظر بدهید.)